تبليغاتX
مریم و دینا

مریم و دینا

رنگ و وارنگ

سلام

اول اینکه عنوان پست مربوط میشه به مو های اینجانب . در یک ظهر گرم تابستان هوس می کنم قسمتی از موهامو به رنگ بنفش مایل به قرمز در بیارم.بعدش که از آرایشگاه میام متوجه میشم که رنگش صورتی کم رنگه و باز در یک بعد از ظهر جمعه خودم رنگ درست می کنم و کله رو به طیفی از رنگ های قهوه ای ، بنفش، صورتی با زیر زمینه سیاه در میارم.خیلی باحاله احساس می کنم کم کم کله ام داره به بوم نقاشی تبدیل میشه.فقط تا حالا سبز پر رنگ رو امتحان نکردم.اونم اگه ترس از محیط کار و نگاه های چپ چپ ملت نبود حتما این کارو می کردم.

۵ شنبه ای که گذشت برادر زاده عزیزم رو بعد از ۶ سال دیدمش.در واقع در نگاه اول نشناختمش.از یه طرف خوشحالم که این دوری ما از برادر بزرگم به پایان رسید از طرفی دلم برای محمد مون میسوزه.مطمئنم به راهی که انتخاب کرده فکر کرده ولی نمی دونم چقدر می تونه بفهمه که شرایط الان با ۶ سال پیش چقدر توفیر داره.آیا براش این مسئله که اگه شب بخوابه و فردا صبح قیمت همه چیر زیاد شده باشهقابل قبوله. بعد این همه تلاش و سختی باید تازه دنبال خونه بگرده تا اجاره کنه؟و .....به هر حال مثل هر آدمی دوست دارم برادر و خواهر هامو بتونم ببینم.

وقتی داداش کوچیکه رفت بازم دلم گرفت.مثل وقتی که محمد و لیلا رفتن.انگار بازم محکوم بودیم به خالی بودن جای یکی توی خونه....باز هم چند سال دوری....می دونم آخرش همه باز هم دور هم جمع میشیم اما کی خدا می دونه.

بوق ها برای که به صدا در می آیند؟؟؟؟

دیروز تو میدون فاطمی وایساده بودم یه خانومی از این ژیگوول می گولی یا ازم پرسید چه طوری میرن سازمان آب منم بهش گفتم باید بگی مستقیم.ساعت ۴ بعد از ظهر بود و اساسی تاکسی گیر نمیومد.بعد رد شدن یه عالمه تاکسی یه پراید بوق زد خوانومه که جلوی من بود چیزی نگفت ولی من در کمال شوتیت گفتم مستقیم سازمان آب....به عقب نگاه کردم دیدم بعله ظاهرا اون بوق اوصلا برای هیچ مسافر در راه مانده ای مثل من زده نشده و اصولا بهتره کمی به تریپ و شخصیت راننده توجه کنم همچنین به اشخاصی که در اطرافم وایسادن.....

این قسمت خطاب به کسی نیست.لاقل اگه هم باشه خدا رو شکر اشخاص مورد نظر عمرا گذرشون به این ورا نمی افته....امروز فیلتر یاهو ۳۶۰ رو برداشته بودن و طبق معمول مشغول سوک زنی بودم....نمی دونم این دیگه چه مسخره بازیه که بعضیا در میارن.مثلا طرف ۲ دقیقه رفته آنگولا سوک سوک کرده برگشه تو پروفایلش می نویسه:

از سال ۱۹۸۳ تا ۲ مارچ ۲۰۰۲ تهران

از ۵ تا ۷ مارچ ۲۰۰۲ دبی

از ۷ تا ۲۰ مارچ ۲۰۰۲ انگلیس بعدش دوباره تهران

طرف خیلی خوشو خفه می کنه بگه ما مثلا خارجم رفتیم.

باز همون یارو رو میبینی تو همون ۲ دقیقه که خارج از کشور بوده با انواع و اقسام قبائل و آدم ها و ساختمون ها و پرچم ها و ... عکس میندازه و میذاره تو یاهو ۳۶۰ یا اورکات و .... و این طوری می خواد ادعاشو هم ثابت کنه.کم مونده طرف قسم خدا و پیغمبر هم بخوره که  همه گی باورشون شه.حالا یکی بیاد اینو از این خیالات در بیاره که عزیز دل برادر رفتی یه دقه اون ور و برگشتی کره ماه که نرفتی داری اینطوری خودتو خفه می کنی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 22:58  توسط مریم 

ندارد

سلام،

نمی خوام تریپ نامیدی بزنم اما احساس می کنم تازگی ها بسیاری از افراد به همین مرگی دچار شدن که بنده شده ام.به مرگ افسردگی.یکی دو روزه فشارم شدیدا پائئینه.قبلش هم به مدت یک هفته نمی دونم چرا پاهام درد می کرد.فلج شده بودم رسما.

"می دونی درس و مار داره ما رو فرسوده می کنه.قبلش تو این وطری بودی حالا منم اضافه شدم.تو داری تموم می کنی من تازه اولشم.هیچ امیدی ندارم که بتونم با این وضع ادامه بدم.خیلی دلم می خواست شرایطم طوری بود که هر دو تاشو داشتم اما کم کم دارم هر دو رو از دست می دم.خیلی بده که آدم دنباله مقصر بگرده اما یه مدت خیلی زیادیه که داره انواع و اقسام مقصر ها رو بررسی می کنم.خودم،تو مملکت،شرایط اقتصادی،سیاست،جورج بوش،دانشگاه،احمدی نژاد،استاد راهنما،رئیس بزرگ،رئیس کوچک مدیر عامل ، سایپا، پول ....می دونی بدترین چیزی که دارم از دستش می دم چیه؟امید به اینکه یه روزی از این مخمصه در بیاییم.اینکه روزی سربازیت تموم شه و نفس بکشیم،اینکه خونه داشته باشیم .....احمقانه است می دونم سربازی همش 2 ساله ما هم که قراره حالا حالا ها زنده بمونیم و زندگی کنیم...فوقش رفتیم از اینجا چرا باید طوری باشه و باشیم که نتونیم جایی زندگی کنیم که توش بزرگ شدیم.اگه روزی بچه دار شیم تازه همه این قصه ها برای بچمون هست....داری بهم شک میکنی؟خودمم به خودم شک کردم اینقدر که فکر چرت و پرت می کنم.مگه قرار بود زندگی به این آسونیا باشه که من اینقدر دسته کم گرفتمش؟شاید یادم رفته که خودمو برای چی و چه جوری آماده کرده بودم."

 

نمی دونم زدن این حرف اینجا درسته یا نه.اما من یکی که غاط زدم رسما.5 شنبه یکی از دوستان گرام زنگ زد که پاشو گله ای بریم استخر و حال و هول.من همیشه استخر روباز رو ترجیحمی دم به استخر رو بسته و این طوری شد که یه لحظه هم فکر نکردم.اسخره تو پل مدیریت بود(اصولا استخر معروفیه).بعد که وارد شدیم کف کردیم.فقط در همین حد می تونم بگم که ملت عقده بیرون بدون لباس خوابیدن دارن.حالا اونش مشکلی نبود ولی اونقدر که هم استخری ها انواع و اقسام کرم به خودشون زده بودن که آب استخر چرب بود طوری که آدم از این پله های تو استخر لیز می خورد.متاسفانه چون روباز بود و چون اووردن انواع و اقسام خوراکی ها کنار استخر بلامانع بود تا یه باد می زد فرتی همه آت و آشغال ها می ریخت تو استخر.آخه حالا ما بی کلاسیم خانوم محترم شما که Camery  و پرادو و... سوار می شی میای استخر چرا نمی فهمی که این کارا تو استخر غیر بهداشتی و باعث هزار جور درد و مرضه.اه اه فقط همه بلدن قیافه بیان.

 

 

تاحالا فکر می کردم اگر قرار باشه سر کار به کسی حسودی کنم همکارانه خانومم هستن.الان 3 تا پسر جدید اومدن بدجوری دارن حالمو میگیرن.خوب اون چیزی که واضح و مبرهنه اینه که رئیس چون من دخترم کلا من رو غاطی خیلی از مسائل نمکنه کما اینکه آزاده و دیگه همکارای خانومم رو نمی کرد.شاید به خاط همینه که این حس در مورد اون ها در من وجود نداشت.امروز که شنیدم یکی به رئیسم داره می گه که برای این 3 تا آقا داره مشکل پیش میاد و باید برن عسلویه کار کنن آی دلم خنک شد آی دلم خنک شد.رئیس که کلا ما رو هیچ کلاس و سمینار و درست و درمونی نفرستاد لاقل بذار اینا برن من فکر نکنم با بقیه فرق دارم و بعد یه سال کار کردن هنوز آدم حساب نمی شم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 تیر1386ساعت 20:15  توسط مریم 

سهمیه بندی ؟؟

 

آیا واقعاً سهمیه بندی بنزین واقعیت داره؟من و شوهر عزیز کم کم داریم به این قضیه شک می کنیم و احساس می کنیم که یه نمه دروغه.البته امیدوارم که اینطوری نباشه.اما چند تا سوال که باعث شد ما این فکرا رو بکنیم.بنا به اقتضای رشته ها و کارهای مرتبط فهمیدیم که اگه قرار باشه سیستم جمع آوری اطلاعات و دیتا بیس ماجرا مثل بانکا کار کنه (که ظاهرا هم همین طوره) قاعدتا باید خیلی مشکل تو بر قراری ارتباط با مرکز بر قرار میشد.همین بانکا سیستم جامعشون(حالا چه کارت بانک چه سیستم های جامع الکترونیکی )یه روز در میون از مرکز قطعی دارن و کلا خیلی نمیشه اعتماد کرد.من نمی دونم تعداد شعبه های بانکا و تعداد دقیق ماشین های با کارت سوخت چقدره اما میشه حدس زد که تعداد ماشین ها خیلی بیشتر از تعاد کاربران یه بانک خاصه(فقط یه بانکه نه همه بانک ها)حالا چه جوریه که هر وقت آدم کارت سوختشو می ذاره فوری اعلام میکنه که کارت مجازه در حالیکه همین کارت های بانکی 3 4 ثانیه ای لفت می دن تا با مرکز ارتباط بر قرار کنن.چرا تا به حال تو هیچ پمپ بنزینی مشکل بر قراری با شبکه و مرکز جمع آوری اطلاعات پیش نیومده؟اونم تو یه همچین کشوری که تا بخواد یه تکنولوژی جا بیوفته و بدون مشکل یا لاقل کم مشکل کار کنه 100 سال طول میشکه.یه مساله دیگه چرا تو سوختگیری نمایشگرکارت سوخت هیچ اطلاعاتی مبنی بر چند لیتر مصرف کردن یا چند لیتر باقی مونده به آدم نمیده.اگه واقعا اینا تکنولوژی شو دارن نشون داده این اطلاعات ساده براشون آب خوردنه.بعدشم اگر کسی زیاد از حد مصرف کرد می تونه ادعا کنه که کسی بهش رسیدی نشون نداده که چقدر داشته مصرف می کرده.به نظر من خیلی احمقانه است که آدم ذهنی بخواد حساب و کتاب مصرفشو داشته باشه.و اینکه چرا اخیرا رئیس جمهور اعلام کرده که بنزین فقط سهمیه بندیه و آزاد فروخته نمیشه.خوب البته جوابش می تونه به همین سادگی باشه که قراره همه به اندازه نیازشون مصرف کنن و نه بیشتر اما نمی دونم چه مشکلی پیش میاد اگه مردم به قیمت آزاد بخرن و دولت هم به همون اندازه وارد کنه؟چرا اینقدر چندتا حرف از مجلس و رئیس جمهور در این چند روز اخیر شنیده شد؟من فکر میکنم دلیلش همینه که سهمیه بندی لاقل تاالانش فقط یه حرف و دروغ بوده چون نمی تونن تعیین کنن که کی چقدر تا الان بنزین زده.امیدوارم که همه این ابهامات الکی باشه و سهمیه بندی واقعا وجود داشته باشه چون نمی خوام باز هم تهران رو کثیف پر ترافیک و دود آلود ببینم.

 

روز زن خیلی خوبی بود الام به بلاگفا دسترسی ندارم که ببینم چه خبره و چه خبر بوده پارسال اما امسال،امسال تو شرکت مثل پارسال جشن گرفته بودن و از من هم به عنوان کارمند موفق تقدیر شد به خاطر مقاله ای که به اسم شرکت داده بودم.الکی! کلی آدم کار درست تر از من وجود داشت ولی خوب فرق ادم های تابلویی مثل من با آدم های دیگه اینه که روشون زیاده و هی می خوان مطرح شن.اما خوب بهم کادو یه ظرف میوه خوری کریستال خوشگل دادن.اصولا با برگزاری جشن موافقم اما نه جشنی که همه مردا رو بیرون کنن و فقط زنا باشن چون می خوان مولودی بخونن یا سرگروه  موسیقی سنتی خانوم هستن و گناه داره صداشون بره بیرون.من از این حالت خیلی بدم میاد که خر بشم.روز زن برامون جشن میگیرن در های رو می بندن بهمون کادو میدن،رئیس جمهور قول ربع سکه برای تمام خانوم های کارمند رو میده و کلی همه از حضور فعال زنان در جامعه اسلامی حرف می زنن اما وقت عمل که میشه مواضع طور دیگه یه.صد سال نمی خوام مقامم اینقدر با تحقیر ارج داده بشه(چی گفتم)!!هر وقت تو کشور ما یه زن تونست رئیس جمهور شه،هر وقت تونست قاضی شه،هر وقت تو هر اداره و شرکتی چه خصوصی چه دولتی ملت یاد گرفتن که نترسن از اینکه پروژه ای رو دست یه خانوم بدن،و...اون وقت شاید باورم بشه که زن ها هم آدم محسوب شدن.ته روشنفکر مون هم حاضر نیست تو کابینه وزارتش زن وجود داشته باشه.البته در حد حرف که خوب ...

 

 

همه این پاراگراف نشان دهنده عوارض بعد از 3 تا امتحان خفن ،2 ترم درس خوندن و خالی کردن عقده های روانیه.

یه سری عطر 12 رایحه بیک از شوهر هدیه گرفتم.از عطر خوشم میاد. چیه حالا این دفعه محصول داخل خریدیم داریم حالشو هم می بریم.کنتاکی عالیه. جدیداً کشفش کردیم تو میدون تجریش.داغ و اسپایسی به قول خودشون.دیگه پیتزا مزه نمیده.برید حالشو ببرید.تا ما یه رستوران جدید و غذای جدید دیگه کشف کنیم 4 5 سال طول میکشه.احتمالا این هم میشه مثل مارتین و بوف که همه مغازه داراش ما رو می شناختن و ما هم اونا رو.shrek the third رو هم دیدیم.آخرش بود.4 تا فیلم جدید دیگه هم گرفتیم.تو میدون سعادت آباد هم با یه سری از دوستان آشنا شدیم که فیلم های رو پرده تو آمریکا رو زیر نویسی تبدیل به DVD با کیفیت توپ کرده و به قیمت 1000 تومن به آدم میفروشن.

 

 

این پست خیلی طولانی شد اما لازمه که عکسای جدید رو رو کنم.بیشتر تو فوتو بلاگه.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 تیر1386ساعت 18:39  توسط مریم 

تهران بدون ترافیک؟؟؟

 

اول با سهمیه بندی خیلی مخالف بودم.روزی که شنیدم اون اتفاقا افتاده و ملت کلی تو صف معطل موندن و قراره همه چیز گرون شه و ... کلی اعصابم خورد شد.خیلی ناراحت بودم.اما دیشب ساعت 8 شب که داشتیم میومدیم خونه نظرم به کل عوض شد شاید برای اولین بار بود که پل گیشا رو اینقدر خلوت میدیدم.اون هم روز شنبه تو شلوغ ترین ساعت.شایدفقط شبای 4 شنبه سوری اینقدر اوتوبان ها خلوت می شد.جالب بود تو رادیو پیام هم خبری از ترافیک تو صدر و همت و چمران و نیایشو کردستان و رسالت و ... نبود.خبر های ترافیک خلاصه شده بود به ترافیک تو خیابونا.وای چه عالی یعنی میشه تهران دیگه ترافیک نداشته باشه.یعنی میشه تهران یه نفس بکشه؟یعنی اینقدر ملت ولگرد بودن که حالا فهمیدن باید صرفه جویی کرد؟واقعا غیر قابل باور بود.فقط دعا می کنم تا آخرش همین طوری بمونه.احساس میکنم میشه تو تهران زندگی کرد دیگه!

 

آخریش رو هم دادیم رفت.این یکی رو استثنائا خوب دادم.چه عجب به لاخره من از دست این امتحانام ننالیدم.خاتمه خوبی بود.اما فصل هم فصل عسلویه است و دیگه بهانه ای ندارم برای نرفتن.دلم تنگ شده خیلی.

 

اصولا خونه ما به مناسبت امتحانای من به گند کشیده میشه.دیگه اون روز های آخر نمیشه به ریخت خونه نگاه هم کرد.الان تمام ورقه جزوه ها و کتابا و ... وسط زمین ولون.دیشب که غذا خوردیم نه تنها سفره جنمع نکردیم بلکه سینی طالبی و چاقو چنگال و ... رو هم گذاشتیم اون وسط به امون خدا.امروز صبح هم رو همون سفره غاطی کاغذا صبحانه خوردیم.یخچال وضعش از همه خراب تره.خدا میدونه چقدر خوراکی فراموش شده و خراب شده الان تو یخچال وجود داره!مدت زیادیه که طرف ظرفا نرفتم.خلاصه همه چیز در وضع بحرانی.خدایا کمکم کن امشب بتونم یکم از پس این کارا بر بیام.

 

این وسط مسطا یه چند تا سینما هم رفتیم."پارک وی" فریدون جیرانی که موضعش بازم جریان یه مرد روانی که به زنش شک داره ولی این فیلم خشونتش بیشتره.می خوام اگه یه روزی کارگردان محترم رو دیدیم بهش بگم یکم تو فیلماش خلاقیت به خرج بده مردی اینقده که از یه موضوع تکراری فیلم ساختی.روز سوم رو هر کی ندیده بره ببینه خیلی قشنگه ما که دیدیم داریم اینجا فقط پزش رو میدیم!

 

Celin dion تازگی ها یه آلبوم داده.یا لاقل من تازه کشفش کردم.با اینکه فرانسویه و حتی یه کلمه اش رو هم نمی شه فهمید ولی خیلی خیلی قشنگه.کلی حال کردیم با هاش.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت 19:9  توسط مریم 

بر می گردم!

بالاخره بعد صد سال تونستم به آپم.2 تا امتحانمو دادم به سلامتی جفتشم گند زدم رفت.نمی دونم چی کار کنم با این اساتید نابغه.روزی 100 بار به خودم فحش می دم که چرا اومدم این دانشگاه.داشتیم زندگیمونو می کردیما.بعضی وقتا احساس می کنم نگار همون مخابرات و مدار منطقی کمتر از این درسا آدم رو دیوونه می کرد.

شانس مزخرف من وسط امتحانا هم همش سمینار و کارای شرکت گرفتاریمو بیشتر کرده بود.حالا هیچ سمیناری نبود نبود گذاشت موقع امتاحانا 3 4 تا سمینار به درد بخور برگزار شد.منم از اونجایی که تو شرکت قحطی سمینار و کلاس آموزشی اومده حیفم میومد نرم.فردا هم از 9 تا 4 یه سمینار دیگه اس.

موقع این سمینارا رئیس دخترشو با من و آزاده همکارم میفرساد.و خلاصه این جوری شد که با دختر رئیس دوست شدیم.خدائیش حال میده آدم با بچه رئیسش دوست باشه هر غلطی خاصی انجام بدی بهانه دختر رئیس رو می کنی.ولی هنوز به اون حد بی جنبگی نرسیدم که از این کارا بکنم.

 

این دو سه هفته ای که گذشت خیلی هفته های افتضاحی بود برام.لازمه اینجا از زحمات همسر گرامی که علاوه بر مشغله کاری زیاد بهم خیلی کمک کرد تشکر کنم.از شستن ظرفا تا کیک درست کردن.(این هفته 2 تا کیک درست کرد فقط).و اینکه خونمونو تمیز نگه داشت تا با آرامش بیشتری درس بخونم.

 

امروز تو اتاق مون دعوا شده بود.یکی از همکارام با یکی دیگه سر یه مسئله کاری با هم اختلاف نظر داشت و خوب اختلاف نظر هم که دیگه نهایاتا به داد و هوار تبدیل میشه.منم نشسته بودم پشت میزم هر هر فقط داشتم می خندیدم البته طوری که کسی متوجه نشه اما خوب رئیس احساس کرد که بهتره من اونجا نباشم منو فرستاد دنبال نخود سیاه.در واقع یه جورایی خواست بهم بفهمونه که بچه جون وقتی یه مشت مرد دارن داد و بیداد میکنن بهتره خودت مثل بچه آدم اون جا رو ترک کنی.بعدشم که برگشتم ببینم دعوا تموم شده یا نه دیدیم یکی از همون آقاها نشسته پشت میز من و یکی دیگه هم روزنامه مو باز کرده و داره می خونه!!! وقتی از ناهار برگشتم دیدم همین طوری روزنامه هه پخش و پلا شده رو میزم.

 

واقعیتش ایه که همیشه فکر می کردم وبلاگ لاقل برای من یه جور دفتر خاطراته.قبلن ها هم که مدرسه می رفتم تو دفتر خاطراتم خاطراتمو می نوشتم.اومدم دانشگاه سرم شلوغ شد و فرصت و حوصلشو دیگه پیدا نکردم.فقط گاهی وقتا به همون دفتر های قدیمی سر میزدم و هی حسرت می خوردم که چرا ادامه ندادم.از وب لاگ و وبلاگستان خوشم میاد چون فکر می کنم احساسات و اعتقاداتمو با بقیه تقسیم میکنم و در عین حال بازم می تونم خاطره بنویسم.دلیل اینکه نخواستم کامنت دونیم فعال باشه به این خاطر بود که دوست ندارم به نظرات وبلاگ وابسته باشم.دوست دارم بیشتر خودم باشم.برای خودم بنویسم .البته این حرف به این معنی نیست که بقیه هم همین طورن.اتفاقا فکر می کنم تو این همه وب لاگ نویس فقط من یکی این طوری فکر میکنم.به هر حال شخصیت آدما فرق می کنه و من خودمو این طوری شناختم.خلاصه دوستان و آشنایان عزیز تو رو خدا فکر نکنین من دارم کلاس میذارم و خودمو لوس می کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 6:2  توسط مریم