تبليغاتX
مریم و دینا

مریم و دینا

ROV

به امید خدا داره میان ترمامون هم شروع میشه و من همینطوری موندم که این همه مطلبو چه جوری بخونم.تازگی ها خیلی احساس خستگی می کنم به خاطر همین تصمیم گرفتم که ورزش کنم.رفتم کلاس شنا اسم نوشتم بعدشم دارم میرم کلاس ایروبیک که خیر سرم یکم از بی حوصلگی در بیام.تا حالا با این هدف ورزش نکرده بودم.این دفعه نه هدفم سلامتیه نه هدفم لاغری و ردیف کردن هیکلمه.فقط می خوام یه کاری کنم که با این وضع درس و کار بتونم تا 2 ماه دیگه دووم بیارم چون از الان احساس خستگی می کنم.

امروز بچه مثبت شدم و رفتم یه سمیناری که شرکت گذاشته بود در مورد ROV.در واقع ROV یه دستگاه هوشمندیه که تا 100 150 شایدم 200 متر میره زیر دریا و فیلم برداری می کنه.در واقع یه نوع روبوته که دیگه لازم به غواصی نباشه.بعدش این شرکت یکه اومده بود سمینار ارئه میداد خودشون از این آر او وی ها می ساختن.خیلی باحال بود فیلمی که از ته دریای عسلویه روی خط لوله گاز گرفته بودن.خدائیش چه کارایی می کننا.خیلی جالب بود همینطوری که داشت دوربین رو لوله فیلم می گرفت دو برش مثلا آدم یه ستاره دریایی می دید که خوابیده یا هیو یه موجود سر از زمین در اوورده. حالا این دستگاهه فقط برای رفع عیب خطوط لوله ته دریا نیست مثلا میشه برای سد ها و مثلا کاربرد های بستانشناسی هم استفاده کرد.بعد از ارائه ملت سوال می کردن.یه اقایی سوال کرد شما چرا میگی رفتی سد جیرفت از عمق 80 متری فیلم برداری کردی عمق د جیرفت ماکسیمم 60 متره!!بعدش خیلی جدی یه 10 دقیقه ای در مورد عمق سد و عمق آخرین دریچه سد داشتن بحث و گفتگو می کردن.مرده بودیم از خنده .بابا حالا گیر دادیا.طرف خودشو خفه کرده یه همچین دستگاهی ساخته بعدش تو میایی در مورد عمق سد محکومش میکنی؟

از تکنولوژی هایی که تو صنعت نفت به کار میره خیلی خوشم میاد.مخصوصا تو عسلویه که چاه ها وسط دریان و مشکلات برای انتقال انواع و اقسام چیزا مثل گاز دیتا برق و ... بیشتره.خیلی دلم می خواد دوباره یه سر برم اونجا.فکر کنم وقتی اسماعیل بره سربازی منم برای سر نرفتن حوصله و احساس تنهایی نکردن برم عسلویه.لاقل دریا داره دله آدم باز میشه.حالا من همش اینجا می نویسم عسلویه نصف آدم هایی که میان اینجا از سرچ عسلویه به این وبلاگ میرسن.بیچاره ها!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 فروردین1386ساعت 21:12  توسط مریم  | 

عکس

سلام

عقده ای شدم که از سایت دانشگاه استفاده نکردم امروز برا خنده هم که شده دارم از این جا می آپم

اجالاتاْ این عکس ها رو ببینید:

بهار تهران-فروردین 86

شمال جاده امازاده داوود

عکس هایی از اصفهان-نوروز 86

برای اینکه عکسیت وبلاگ هم نیاد پایین:

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 10:33  توسط مریم  | 

2 تا سوتی

اول اینکه در مورد عکس پایین وقتی که شوهرم دید گفت این آقا یکی از بچه های دانشگاه و از عضو های فعال نمارخونه فنی بالا بوده.اصلا قصد بدی نداشتم یعنی فکرشو نمی کردم که آشنا باشه طرف مخصوصا که می شناسیمش

دوم اینکه همکار جدیدم ۶ ماهه حامل بوده و من خنگ نفهمیده بودم.آخه این مدتی هم که رئیس نبود پیشم ن میشست یعنی همش پیش هم بودیم.و من آخرین نفر فهمیدم که حامله است!اعصابم از دست خودم خورد شد که اینقدر شوت مشنگم...ولی حالا فهمیدم چرا به نظرم این دختره خووشگل میومد.مادر ها همشون  یه زیبایی خاصی دارن.یادمه خواهرم هم وقتی حامله بود و بعد از اینکه بچه اش به دنیا اومد یه زیبایی خاصی تو چهرش دیده میشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 فروردین1386ساعت 1:0  توسط مریم  | 

ترش و شیرین

سلام

رضا عطاران باز امسال یه سریال باحال ساخت

من از آهنگ تیتر این یکی هم خیلی خوشم اومد مخصوصا بیت آخر

از این ور شب تا خود ستاره                         کی میدونه کی خوابه کی بیدار

یکی دلش میخواد بخنده خورشید                 یکی دلش میخواد بارون بباره

یکی داره پنجره رو میبنده                           یکی داره درو وا میکنه دوباره

خنده و شادی و اشک و غم                        توی دل همه پا میگذاره

سهم ما اینه شاید زیاد و کم                       یک سبد لبخند یه لحظه غم                 

یکی داره پولاشو رو هم میذاره                    یکی داره بدهیاشو میشماره

یکی شبا خوابای رنگی میبینه                    سرشو که روی بالش میگذاره

                  سهم این یکی کابوسه ،صاحبخونه بدهی اجاره

               فقیر و پولدار،هر دلی  واسه خودش هزار تا غصه داره

همسفر هستیم با هم تو این مسیر            مثل بارون شو تو این کویر

بی تو اینجا دل میرسه به نا کجا              تکیه گاهم باش تو ای خدا

برای دانلود آهنگ میشه از این استفاده کرد منبعش هم وبلاگ آلوچه خانوم هست.

 

 

 منبع عکس:yahoo!

 

متاسفانه باز هم آدم از این عکس های عجیب باید تو Yahoo و ... ببینه.

مادرم قبلا ها حرف جالبی میزد.همیشه به ما میگفت که به قیافه هایی که تو مراسم مذهبی و ملی از تلویزیون پخش میشه دقت کنیم.و اگه دقت می کردیم میدیدیم که متسفانه بدترین قیافه رو دارن نشون میدن.نمی دونم این قضیه سهوی بود یا عمدی اما هین الانشم مثلا اگه شب احیا تلویزیون رو باز کنین میبینین که فیلم بردار علاقه عجیبی داره به نشون دادن یه آدم شلخته پلخته که تازه داره گریه میکنه و قیافش کلی چپ و چوپه.یا مثلا تو تظاهرات ها عموما مردم با ریخت و قیافه بد نمی یان تو خیابون اما همون دوتایی که خوش ظاهر نیستن وقتی میان همه دوربین ها زوم میکنن رو اون ها!

البته برای خبرگزاری های خارجی نشون دادن چنین چیزهایی اصلا نیازی به توجیه نداره چون کاملا معلومه که هدفشون چیه.اما تعجب میکنم از یه عده که هنوز حالیشون نشده که بابا ما همینطوریش تروریست هستیم ...یکی نیست به این بابا بگه اگه میخوای سنگ بندازی هم یه موقعی بنداز که حتی احتمالش رو هم ندی که دوربینی اون ورا باشه.این فقط یه عکسه اما چه جوری میشه به همه مردمی که این عکس رو میبینن فهموند که تو همون میدون شهدا و خیابون پیروزیش هم ملت این طوری نمی گردن وفهموند که عکس یه آدم جو زده نشون دهنده رفتار کل جامعه ایران نیست.نمی خوام بگم تو غرب از این آدم ها وجود نداره.اتفاقا خیلی بدترش هم وجود داره اما اگه عقلمون برسه می دونیم که فعلا ما تروریست هستیم نه نئونازی ها،نه وهابی ها نه گروهای خشونت طلب بی منطقی که برای آدم کشتن نیازی ندارن به دلیل و توجیه.

امروز به دوستم که این رو برام فرستاده بود گفتم بی خود نیست ملت چپ و راست برامون فیلم های خوب خوب میسازن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 فروردین1386ساعت 20:52  توسط مریم  | 

یک تهران تمیز

 

 

 

 

دیشب تازه از شمال اومده بودیم می خواستم حاضری درست کنم.رفتیم اسفناج بخریم شوهر یه نوشابه هم برداشت.اسفناج شد 700 تومن نوشابه 750!!!میگن آخرالزمونه اسفناج پاک کرده شسته شده از نوشابه ارزون تر بود!!!!به آاقاهه گفتیم چرا اینجوری شده گفت نگران نباشین الان نوشابه فقط گرون شده سبزی هم بزودی گرون میشه...خدا رو شکر که با اومدن هر بهار در این مملکت و با در اومدن شکوفه های بهاری قیمت ها هم پا به پای طبیعت رشد می کنه....یه 3 ماه سخت در پیش دارم.درس و کار ر حالیکه کارم راستی راستی زیاد شده.تا 6 7 شب هم که باید تشریفمو داشته باشم تا اون ساعت هایی که کلاس میرم جبران شه.

یه همکار جدید پیدا کردم اسمش آزاده است.خیلی دختر خوبیه.خوشگل هم هست تازه.اون هم کنترلی مثل خودم اما 3 سال سابقه کاری داره.این رو به فال نیک میگیرم که آخرش یه همزبون پیدا کردم که از من بیشتر حالیش باشه در عین حال باهاش رودربایستی هم نداشته باشم . بیشتر کار یاد بگیرم.

 

راستی 300 رو هم با سلام و صلوات دیدیم.همون حرف های قبلی به علاوه اینکه فیلم ترکیبی بود از Lord of Rings,Gladiator  و Troy اگه درست نوشته باشم.The Queen رو هم گرفتم به سفارش مامانم که دو بار دیده بود و کلی حال کرده بود که یکی نقش بلر رو تو فیلم بازی کرده!

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 20:50  توسط مریم  | 

اولین روز کاری

 

با صدای شجریان تو چهارگاه خوانده شود:

بوی باران،بوی سبزه،بوی خاک،

شاخه های شسته،باران خورده پاک

آسمان آبی و ابر سپید،

برگ های سبز بید،

عطر نرگس،رقص باد،

نغمه شوق پرستوهای شاد،

خلوت نرم کبوترهای مست...

نرم نرمک می رسد اینک بهار،

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها،

خوش به حال دانه ها و سبزه ها،

خوش به حال غنچه های نیمه باز،

خوش به حال دختر میخک-که می خندد به ناز-،

خوش به حال جام لبریز از شراب،

خوش به حال آفتاب.

ای دل من گرچه در این روزگار،

جامه ی رنگین نمی پوشی به کام،

باده ی رنگین نمی نوشی ز جام،

نقل و سبزه در میان سفره نیست،

جامت -از آن می که می باید- تهی است،

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم!

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار!

گر نکوبی شیشه ی غم را به سنگ،

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ...

فریدون مشیری

 

امروز من مثل بچه آدم اومدم سر کار.خیابونا هنوز خلوت بود بر عکس چیزی که تصور می کردم.همیشه نیم ساعت تا 45 دقیقه تو راه بودم امروز 10 دقیقه ای رسیدم.هوا عالیه کاش تهرون همیشه همینطوری می بود.خود به خود وقتی ماشینا کم باشن هوا عالی میشه ربطی هم به باد و بارون نداره.

سال تحویل امسال اصفهان بودیم.خیلی خوش نگذشت یعنی مثل همیشه نبود.انگاری همه یه جورایی دلگیر بودن.بر خلاف هر سال مادربزرگم امسال کسی رو خونشون دعوت نکرد.امسال بر خلاف هر سال تا 12 1 شب بیدار نمی موندیم و بگو بخند نداشتیم.خواهرم نیومد برادرم هم خیلی جاش خالی بود.دخترخالمو که هر روز از صبح تا شب باهم بودیمو باهم می خندیدم رو فقط تونستم یکی دو ساعت ببینم.دو تا دختر دائی هام نبودن.کسی دیگه دل و دماغ جک گفتن و خندیدن نداشت.....

موقع سال تحویل من همه رو از خواب بیدار کردم.به خودم ایمدوار شدم چون اگه بیدار نمی شدم بی برو برگرد همه خواب میموندن."همه" یعنی مامان و بابا و شوهر و مادربزرگ و دائی و زن دائی و دختر دائی.زدم کانال سه که سال تحویل رو از اونجا ببینیم بعدش دعای سال تحویل رو یه آقای جانباز شیمیایی خوند...

 

نمی دونم تاحالا این اتفاق افتاده که بخواین به کسی کمک کنید اما واقعا نمیشه یعنی اصلا راه حلی برای مشکل وجود نداره.....یکی از همکارام بهم یه نذر یاد داده بود و نذرش این بود که برای شاه عبدالعظیم نذر نون و پنیر کنم.زد و نذرم گرفت و دیشب در حالی که اولین بارم بود، با مترو راهی شهر ری شدیم.تو برگشت رو صندلی رو به روییمون 3 تا پسر بچه نشسته بودن و همش داشتن سر به سر همدیگه می ذاشتن.خیلی بهشون دقت نمی کردم تا اینکه اینقده شلوغ کردن و بد و بیراه به هم گفتن توجهمون بهشوا جلب شد.به قول شوهرم از بچه هایی بودن که تو مترو می خوابیدن.فکر کنم یه یه سالی میشد که دستاشونو نشسته بودن(لباساشون پیش کش).بعد یه مدت دیدم یکیشون هی به بغلیش میزنه میگه بیدار شو.یه نگاه به پسره کردم...خواب نبود میشه گفت بیهوش بود.حالش خیلی بد بود....فقط در همین حد بگم که بعد یه مدت پسره حالش بهم خورد و اون دو تای دیگه که معلوم بود خیلی ترسیده بودن تلو تلو خوران اون یکی رو از مترو پیاده کردن...متاسفانه هر سه تاشون بدجوری مست کرده بودن و اینو از طرز راه رفتن و بوی تند الکل میشد فهمید......صحنه خیلی بدی بود.حالم خیلی بد شد.نمی دونستم باید چی کار کرد.نمی دونستم چقدر باید از این چیزا آدم ببینه.این سه تا پسر بیشتر از 14 15 سال نمیتونست داشته باشن چون فقط صداشون کلفت بود و حتی ریش و سبیل در نیورده بودن.یه لحظه بود... من باید اونا رو میدیدیم اما نمی دونستم که چی کار باید کرد.دیشب به این فکر می کردم که خوب، آدم مصیبت زده و فقیر اطراف ما زیادن.اما لاقل برای همشون یه راه حلی تو ذهنومون داریم.یه جوری توجیه میکنیم یه جوری خودمونو آروم میکنیم.لاقل به این فکر میکنیم که یه روزی طرف وضعش خوب میشه یا اگه بتونیم بهش کمک میکنیم.اگه خیلی مزخرف باشه میگیم خودش اینطوری خواسته...اما برای یه بچه 14 ساله چی میشه گفت؟پدر مادر اینا کین؟آینده این بچه ها چی میشه؟حالا آینده پیشکش این بچه ها فردا شب کجان؟...شاید اولین بار بود که اینقدر دلم برای کسی می سوخت و در عین حال مستاصل بودم.بچه هایی که قبل از اینکه تشخیص خوب وبد رو بتونن بدن تو همچین جهنمی گرفتار شدن....اعتراف کنم...من واقعا از دیدن یه همچین آدم هایی فرار میکنم.من از اینکه حتی بخوام از بغل یه همچین آدم هایی رد شم فرار می کنم....چون حتی نمی خوام بهش فکر هم بکنم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 فروردین1386ساعت 19:16  توسط مریم  |