به کجا چنین شتابان
دیروز یه چیزی اعصابمو خیلی خورد کرده بود.یه چیزی که هر یه چند وقت یه بار اذیتمون می کنه.مثل میگرن که یهو عود می کنه و آدم رو دیوونه می کنه.همیشه هست و خلاصه هر چند وقت یه بار میاد سراغت که بگه منم هستم. خیلی سعی می کنم همه چیز برام عادی بشه.اینقده همه چیز منو اذیتم نکنه.هفته پیش به آقای شوشو می گفتم ما ها باید به خیلی چیزا عادت کنیم.باید قبول کنیم که هست و ما نمی تونیم ازش فرار کنیم.مثلا به دزدی،نا امنی،الودگی هوا، ترافیک، فشار مالی، رفتارهای پرت و پلای بعضی هاو....به اینکه دیگه غصه این چیزا رو نخوریم چون مقصرش ما نیستیم.شاید هم نشه مقصر براش پیدا کرد.شاید زندگی اصلا یعنی همین.به این فکر می کنم که شاید همه جا یه طورایی همین طوره.به ایران و غیر ایران ربطی نداره.و اینکه نمیشه از این چیزا فرار کرد چون نمیشه از زندگی فرار کرد(مگه اینکه آدم خود کشی کنه!!!) به خاطر همین یه سری اتفاقات دیگه برام ناراحت کننده نبود.اما نمی دونم کی می رسه که قبول کنم بی عدالتی رو هم باید بیارم جزو زندگی.بی انصافی آدم ها هم مثل آلودگی هوا برام بشه یه چیز عادی.یه چیزی که هست و اصلا زندگی یعنی همین.باید به این هم عادت کنم.باید قبولش کنیم.این هم هست.....این هم هست.....
دیروز تو وبلاگا می گشتم اتفاقی به این شعر آشنا بر خوردم.خیلی آرومم کرد:
"به کجا چنین شتابان"
گون از نسیم پرسید
"دل من گرفته اینجا زغبار این بیابان هوس سفر نداری؟"
"همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم"
"به کجا چنین شتابان"
"به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم"
"سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها ،به باران
برسان سلام ما را"
این شعر رو تو دبیرستان که داشتیم از حفظ شدم اینقدر که باهاش حال می کردم.خیلی احساس "گون" بودن دارم.
دیشب رفتیم کنسرت موسیقی.تریپ کلاسیک بود ولی خیلی قشنگ بود.حال کردم واقعا."ارکستر سمفونی تهران" که الان سرپرستش نادر مشایخی پسر جمشید مشایخیه.قبلا ها هم چکناواریان بود که ظاهرا رفت.اما واقعا قطعه های موسیقیش خیلی قشنگ بود.مخصوصا قطعه "حماسه خرمشهر" که سازنده آهنگش مجید انتظامی خودمون بود. کنسرت به این با شکوهی نرفته بودم.یعنی یه بار هم مال گروه"خورشید" رو هم که نزدیک 40 تا نوازنده داشت رفتیم ولی این خیلی با شکوه تر بود. 50-60 تا آدم فقط ساز می زدن.سمفونی "پیامبر" هم خیلی قشنگ بود.مخصوصا که یکی از این کامکارها هم که کمانچه می زنه اومده بود غاطی برو بچ ویولن زن بعدش خیلی قشنگ شده بود.خدا خیر بده این اسماعیل رو که منو بر میداره می بره کنسرت.احساس می کنم صرف گوش دادن به موسیقی خودش کلی روحیه آدم رو عوض می کنه.همیشه این جور موقع ها یاد آقای الهی قمشه ای می افتم که می گفت همیشه در روز چند ساعت به موسیقی گوش میده و کار دیگه ای باهاش انجام نمی ده.اینم یه عکس از ارکستر سمفونی تهران

![]()



