تبليغاتX
مریم و دینا

مریم و دینا

کار-درس

به خوبی و خوشی وسلامتی این ترم هم داره تموم میشه.اساتید محترم هم که جمیعا دودر کردن مارو.

دیروز یکی از بچه های اینجا که مهندسی شیمی بوده و الان هم داره دکترا می خونه تریپ درد و دل بهم گفتش دیگه نمی تونه اینجا کار کنه براش سخته.ظاهرا بچه های فرایند برعکس بقیه ملت کارشون اینجا خیلی زیاده.می گفتش استادشم از اون ور وقتی فهمیده که داره کار میکنه بهش گیر داده و گفته اگه می دونستم داری کار می کنی عمرا به عنوان دانشجو برت نمی داشتم. دلم براش خیلی سوخت.بهش توصیه کردم حتما بچسبه به درسش کارشو بی خیال شه.کاملا درکش می کردم.احساس می کنم تو این دورانی که ما داریم زندگی می کنیم آدم هایی که به عنوان سرپرست چه تو کار چه تو درس قراره ما رو راهنمایی کنن و بهمون چیز یاد بدن سر همین گیر دادن های بی خود و بی دلیل چه لطمه ای به یه عده ای از آدم ها می زنن که الان نمی فهن. کاری به خواص جامعه ندارم ولی این طوری که می دونم اکثر دانشجو ها مجبورن کار کنن تا تو زندگیشون بهشون از لحاظ اقتصادی فشار نیاد.این دختره هم با اینکه ظاهرا وضعشون بد نیست ولی نگران بود از اینکه وقتی چند ماه دیگه عروسی کرد و رفت سر خونه زندگیش به شوهرش خیلی فشار میاد اگه کارشو ول کنه و همه مسئولیت پول در اوردن بیفته گردن شوهره.منم که این شوهر بیچارم جلوی چشمم بوده دیگه جرات نکردم به هیچ کدوم از استادا و حتی بچه ها بگم که میرم سر کار.از این ور هم تو محل کارم جز رئیس و 2 نفر دیگه کسی نمی دونه من دارم درس می خونم.البته این توصیه رئیس واقعا با شعور من بود که بهم اولش گفت که صداش رو در نیار که اگه بفهمن بد جوری می چزوننت.خدا خیرش بده. به هر حال یه روزی همین موجودات گیر می فهنم که بی جهت گیر می دن.شاید اگر بچه خودشون تو چنین وضعی بود اون وقت بیشتر دانشجو ها و کارشناساشونو درک می کردن.خلاصه جریان این دختره داغ دل خودمم تازه کرد...
+ نوشته شده در  دوشنبه 27 آذر1385ساعت 19:20  توسط مریم  | 

چرا "فوت" سرد است ولی "ها" گرم؟

 

دیگه آدم تو گروه فیزیک این سوالای عجیب غریب رو هم رو دیوار نبین پس چیو ببینه؟

امروز رفته بودم کلاس دیدم دانشگاه شلوغه.یعنی قرار رئیس جمهور فردا بره دانشگاه سخنرانی بعدش این امیر کبیری ها هم  که دنبال شر می گردن امروز تظاهرات راه انداخته بودن.خلاصه اینکه "مرگ بر دیکتاتور" و ....از این فحش ها بود که ملت سر میدادن. یه عده هم رو پلاکارد نوشته بودن "نان صلح آزادی".من که ربطشو نفهمیدم ولی فکر کنم تریپ کمونیستی بود. بعدشم که اومدیم بیرون دیدم پلیس وایستاده.خلاصه اینکه ما هر جا بریم ملت دارن تو سر و کله هم میزنن.آخرشم که من می دونم احمدی نژاد میاد سخنرانیشو میکنه یه عده هم شلوغ می کنن یه عده هم کتک میخورن و البته خوب یه عده هم کتک میزنن.بعدش دوباره میره تا یه اتفاق جلب بعدی که هیجان توش داشته باشه. والا از وقتی خاتمی اومد از اون به بعد هر کی می خواست تو دانشگاه سخنرانی کنه یه برنامه ای بود. حالا جالبش اینه که استاده  اومده میگه امروز چه خبره؟؟؟ماشالا به استاد می خواستم بهش بگم تو که از صبح دانشگاهی نمی دونی دیگه چه برسه به یه مشت کور کچل که تازه  از راه رسیدن.

من و رئیس اینا 4 شنبه رفته بودیم بازدید از یه کارخونه.اونجایی حال کردم که دیدم مدیر عامل یه خانومه.خیلی حال کردم خانومه از اون خانوم های مدیر بود.البته رشتش همون ابزار دقیق بود شرکتشون هم ابزاردقیقی بود ولی خانومه مدیر هم بود.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت 18:6  توسط مریم  | 

برف

 

دیشب برف خفنی اومد.خیلی خنده دار بود.دم خونه ما تق و توق ماشین بود که به هم می خورد.امروز صبح هم ماشین بابای بیچارم لیز خورد و رفت تو جوب و هم من از کلاسم موندم و هم مامانم.از برف خیلی خوشم میاد ولی آدم این طوری توش بمونه خیلی زور داره.تازه تو خود اوتوبان هم که دیگه ترافیک بیداد می کرد.خیلی جالب بود تو نیایش یه ماشینی گیر کرده بود و راه همه رو بسته بود.یعنی به این افتضاحی می شه که تو اوتوبان از شدت برف ماشینی نتونه حرکت کنه؟کوچه باریک و پرت تو دربند تیست که بخواد از این اتفاقا بیفته؟واقعا متاسفم.به قول مامانم همه حواساشون پرت انتخاباته وگرنه با این برف باید یکی میومد یه نمه شن و نمک تو این خیابونا می ریخت.

مارفتیم 5 شنبه "تقاطع" رو دیدیم.خیلی داستانش تکراری بود من نمی دونم برا چی تو جشنواره این فیلم جایزه گرفته؟؟ولی خدا وکیلیش همشون قشنگ بازی می کردن.ولی فیلم منفی بود.از این فیلما که همه بدبختی های تو جامعه رو یه جا جمع میکنه و نشون میده.ای بابا چه می دونم والا...

هفته پیش هفته خیلی خفنی بود.نفسم در نمی یومد.یه امتحان خفن و بعدش شانس من کارا هم زیاد شد.بعدش مادر شوهرمم از شمال اومده بود.بیچاره این مادر شوهر من که شانس نداره هر وقت میاد یا من کنکور دارم یا امتحان دارم یا تافل دارم.خلاصه یه کوفتی پیدا می شه که من داشته باشم.خیلی نشد با هم باشیم.انگار همون ما بریم شمال سنگین تره!

 

این هم عکسای برف

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385ساعت 17:37  توسط مریم  |