خوب خدا رو شکر این پروژه سرماخوردگی منم تموم شد.خدائیش سه روزه خودمو خوب کردم.یعنی وقت برا سرما خوردن هم ندارم.فقط امروز تو آینه نیگاه می کردم به خودم. دلم برا کسائی که دارن این قیافه رو میبینن می سوخت.یه دماغ باد کرده قرمز.خیلی وحشتناک بود.یعنی تا به حال ندیده بودم اینقده دماغم گنده بشه.عوضش یه خوبی داشت اونم این بود که رنگ نوک دماغم با رنگ پلیورم با رنگ جورابام ست بود.
من نمی دونم این نظریه های فلسفی در مورد انسان و... دقیقا چیه.اما امروز یکی اومده بود تو اتاقمون داشت با همکارام حرف میزد.بعد می خواست بگه اینکه داروین میگه انسان اول میمون بوده بعد انسان شده درسته.منم که گوشم وسط ماجرا بود.خیلی جدی(البته کلا می خواست شوخی کنه) گفتش "فکر می کنین انگشتای پا به چه دردی میخوره؟"بعد ما هی فکر کردیم هیچی نتونستیم بگیم.گفتش "خوب الان به درد نمی خوره اما قبلا به این درد می خورد که آدما از درختا بالا برن.به خاطر اینکه تغییر کاربری داده شده دیگه این انگشتا به درد نمی خورن.یا مثلا اسم آخرین مهره ستون فقرات دنبالچه است.برا چی این همه کمردرد زیاده؟چون آدم اول دم داشته بعدش به مرور زمان دمش محو شده ولی اگه دم بود الان مردم این همه کمردرد نداشتن.یا مثلا دم می تونس برا آدما یه چیزی باشه برا حفظ تعادل".حالا این وسط همکارم پرسید:"یعنی حیوونایی که دم دارن کمردرد نمی گیرن".یارو گفت:"معلومه نمی گیرن.اونا هیچ وقت کمرشون درد نمی گیره"!!!خلاصه اینکه همکارام می تونستن بلند بخندن اما من که داشتم از خنده می ترکیدم مجبور بودم حواسم به این باشه که صدام بلند نشه.
باز این شوهر من و مامانم تو تائیشون هم زمان منو قال گذاشتن و من هم مثل همیشه مراسم پیتزا خورون راه انداختم.واقعا جای این نجمه و صفا و الوهه خالی.یاد مارتین به خیر
+ نوشته شده در دوشنبه 29 آبان1385ساعت 20:29  توسط مریم
|
فقط همین یکیو کم داشتم که سرما بخورم .
سر کار یه آقایی هست که همیشه میاد اتاقا رو تمیز می کنه .۵ شنبه که رفته بودم سر کار داشتم می رفتم خونه تو اسانسور با هم بودیم.کلا آدم کم حرفیه ولی بهم گفت حالم بده سرما خوردم دارم میرم خونه.بهش لبخند زدم.تو دلم گفتم اتفاقا منم همین طور.امروز شنیدم که دیشب فوت شده.واقعا حالش بد بود.خیلی ناراحت شدم.گریه ام گرفته بود.بیچاره ۴۷ - ۴۸ سال بیشتر نداشت....این ولین باری نیست که این حالت بهم دست میده.وقتی یکی دورو بر آدم باشه هر روز بهش سلام کنه ولی براش اهمیت خاصی نداشته باشه . وقتی میشنوی که دیگه نیست به فکر فرو میری...
+ نوشته شده در شنبه 27 آبان1385ساعت 18:13  توسط مریم
|
من تو ترکم.دارم زیادی تو اینترنت گردی رو ترک می کنم.دیگه تصمیم دارم هیچ سایت خبری نرم . فقط وب لاگ اونایی که میشناسمشون و باهاشون دوست بودم رو بخونم و کاری به کار ملت نداشته باشم.می خوام بشم مثل اون موقع ها که هر اتفاقی میفتاد من 10 روز بعدش خبردار می شدم.تصمیم گرفتم که با حرفای همکارام که در مورد اتفاقات مملکت حرف میزنن تحریک نشم و نرم مزخرفات سایتای خبری رو بخونم.همش احساس می کنم فکرم بیخودی مشغول یه چیز بی ارزش میشه.
دیشب زد به کلمون بریم بستنی بخوریم.بعد کنار پاساژ میلاد نور یه چند تا از این مغازه خوراکی فروشیا بود ما رفتیم ببینیم چی داره. دیدیم جلل الخالق یه چیزایی اومده اسمش icepack هه.خیلی باحال بود.آدم با نی بستنی می خورد.بعدش من با طعم نسکافه خوردم شوهرمم مثل همیشه با طعم طالبی.کیف داد با اینکه هوا سرد بود.
2 هفته دیگه امتحان میان ترم دارم.اصلا نمی دونم چرا نمی تونم درک درستی از استادای اینجا داشته باشم که مثلا چه جوری امتحان میگیرن.از بچه ها هم که میپرسی هرکی یه چیزی در مورد استاد میگه.یا چیزایی که میگه با درسی که میده خیلی در تناقضه.مثلا آدم الکترودینامیک رو می تونه حفظی بده؟من که فکر نمی کنم.هنوز دارم گیج میزنم و یه چیز دیگه ای هم که آزارم میده اینه که من یه چیزایی رو نخوندم.باید بشینم بخونم دیگه.البته می دونم مثلا یه چیزی مثل نسبیت یا فیزیک جدید خیلی نمی تونه بی مزه باشه ولی خوب دیگه.مثلا امروز استاده یه فرمول نوشت بعد گفت اگه یادتون باشه اینو تو فیزیک جدید داشتین.منم خیلی جدی تو قیافه استاد که بله کاملا یادم هست!!!!
وای عزیزم بالاخره آرزوی من برآورده شد و "کارو"ی عزیز هم چهره ماندگار شد. درسته این برنامه چهره های ماندگار هیچ اعتبار خاصی تو ایران و دنیا نداره.ولی از این کار خیلی خوشم اومده. مطمئنا برای آدمایی که این جایزه رو میگیرن و میشن چهره ماندگار در مقابل افتخاراتی دارن هیچه اما خیلی خوشحال میشن که بالاخره ازشون تقدیر بعمل اومده.نمی دونم به نظر من شاید الان تنها کاری که میشه برای آدم هایی که واقعا دارن برای مملکت زحمت میکشن انجام داد همین قدر دانیه.من که پارسال همش میگفتم باید "کارو لوکس" چهره ماندگار شه(حالا کلا یه 2 واحدی اونم آزمایشگاه باهاش پاس کردم فکر می کنم خیلی میشناسمش.پسرخاله شدم زود).خوب خدا رو شکر که به آرزوم رسیدم.ولی خدائیش تا حالا ندیدم بودم "لوکس "کت شلوار بپوشه.آخی همینطوری مثل همیشه خوشحال و خندون اومد اون بالا.نمی دونم زنش کجا بود.راستی به نظر من یه عده هم تو شرکت ما چهره ماندگارن.یعنی یا واقعا دارن زحمت میکشن.تنها اشکال این چهره های ماندگاربه نظر من اینه که حالا جدا از رشته هنر(اونم بعضی وقتا) آدما رو از استادای دانشگاه انتخاب میکنن.خوب مثلا اون بیچاره ای که 100 برا صنعت مملکت زحمت کشیده که دیگه تو دانشگاه نیست.نمی دونم......راستی این دکتر" نیکخواه" هم که چهره ماندگار شد دل بچه های مکانیک شاد شد بالاخره یکی از دانشکدشون چهره ماندگار شه.اونا که مثل ما جبه دار ندارن حالشو ببرین والبته مرضیه خانوم هم که حتما به یه دلایل پیچیده شاد شد !."محمد نوری" هم واقعا حقش بود..."تووووووو دل انگیز ترین شعر جهان را بسرای....."
+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 18:33  توسط مریم
|
از امروز طرح زوج و فرد ساعتش شد 6 بعد از ظهر.آخیش بالاخره یه اتفاقی به نفع من افتاد.
این 2 روز تعطیلی رفته بودیم ددر شمال.هوا سرد بود ولی ما عروسی یکی از فامیلای شوهرم دعوت بودیم.خیلی حال داد.در واقع مراسم حنا بندون بود.بعد همش یاد عروسی خودم میفتادم.خدائیشا این شمالیا خیلی عروسی هاشون باحاله.عین اینا که منتظرن یه اتفاقی بیفته الکی خوشحال باشن.تا یه عروسی پیش میاد از 3 روز قبلش تا 3 روز بعدش اینا انواع و اقسام مراسما رو دارن و توش هم کلی بزن وبرقص.مثلا همین حنا بندون عمرا تو تهرون اجرا نمیشه (لاقل این طوریش) اما اینا مراسمشون از 6 7 که شروع شد ما که تا 5/11 شب اونجا بودیم هنوز حنا رو نذاشته بودن تو دست عروس داماد.یعنی فکر کنم تا 1 2 شب برنامه داشتن و تمام این مدت همش داشتن میزدن میرقصیدن.جالبیش به اینه که همه جا تو زنونه فقط بزن برقصه اینجا اصل بزن برقص تو مردونس.و اصلا هم خسته نمیشن.حالا این مراسم حنا بندونشون این طوریه که اولا خونه عروس مراسم باید گرفته شه،بعدش اینکه حالا اول که عروس رو از آرایشگاه میارن یکم داماد میاد پیش عروسو بعدش شام میخورن،بعدش پول جمع می کنن(یعنی هدیه های افراد رو که به عروس داماد دادن میگیرن و اعلام میکنن)بعدش داماد رو میبرن خونه خودش،و با حنا و هدیه هایی که برا عروس گرفته (که رو سینی میذارن)و با این سازا که دمه سال تحویل میذارن خلاصه میان خونه عروس.خلاصه اینکه نمی دونم یه طورای پیچیده ای میشه که کف دست عروس و داماد حنا میذارن و بهم می چسبونن یا یه همچین چیزایی.دقیقشو نمی دونم.تازه قبل حنا بندون اینا 2 3 روز دارن وسائل عروسی و شام و ناهار ملت رو آماده می کنن.کلی هم آئین و مراسم برای جهیزیه و پول عروسی و پاتختی و از این حرفا دارن.فکر کنم چون شهرستانی ها ساده تر از ماها زندگی می کنن بنابر این یه چیزایی رو هم خیلی راحت میگیرن.مثلا معمولا مراسمشون رو تو خونه میگیرن یا مثلا همه بدون استثنا تو عروسی و حنا بندون یا هرچیزی که پیش بیاد یه نوع غذا با سالاد و نوشابه میدن.دیگه اینکه زیاد خرج آرایشگاه و ... نمی کنن و خیلی اسرار ندارن مثلا لباس عروس یا لباساشون کلا خیلی گرون و مجلل باشه.پس از اینا کم میکنن عوضش یه هفته فقط خوشن.خدائیش این عروسی های تهرون خیلی لوسه.سر ساعت باید یه جایی باشی بعدش سر یه ساعتی هم باید خودتو جمع کنی و بری و کلا از عروسی 2 3 ساعت میبینی.ولی خوب مثلا میتونی 5 نوع غذا رو باهم یه جا ببینی!!!
حالا منم اون وسط عین این ضایع ها گیر داده بودم منم میخوام تو حیاط وایستم رقص محلی مردا رو ببینم.کلا با زنونه کاری نداشتم با اسماعیل وایستاده بودیم تو سرما و حالشو می بردیم.
ولی من کلا پایه یه هر نوع عروسی هستم و هر کی منو می خواد دعوت کنه اصلا خجالت نکشه.
امروز خانم فلاحی می گفت اینجا همه آدم ها رو چک میکنن که چه سایتا یی میرن و البته همه تلفن هاشونو چک میکنن.تازه هر ماه این گزارشا یه نسخه اش میره امور اداری یکیش میره حراست یکیش هم میره پیش رئیست.خیلی احساس مزخرفی بهم دست داد.حالا خدا رو شکر که همه وب لاگ ها این جا فیلتره و من عمرا نه وب لاگ خودم و نه وب لاگ هیچ بنی بشری رو نمی تونم از اینجا ببینم(کلا کلمه blog یکی از معیار های فیلترینگه) اما هم موقعی که کار آموزا اینجا بودن یکی دو تاشون پشت کامی نشسته بودن و من نمی دونم کجا ها رفتن(سارا تو رو نمی گما یه وقت ناراحت نشی) هم اینکه یه بار این رئیسه رئیس به من و یه بنده خدای دیگه گفت که بریم براش سایتای فیلترینگ پیدا کنیم(چون اعصابش خورد شده بود نمی تونه سایت bbc فارسی رو ببینه)و ما هم در کمال خوش باوری رفتیم و همش مسدود بود.امیدوارم کسی فکر نکنه من اینجا دنبال فیلتر کردن سایتی هستم چون خودم تو خونه با یه isp کار می کنم که هیچ سایتی رو نمی فیلتره.کلا از خودم مطمئنم اما این حس که یکی همش مراقبته یه حس حال بهم زنی بهم میده.یعنی اینکه نهایتا یه افراد دیگه ای باید برات تشخیص بدن خوندن و دیدن چه چیزی برات خوبه یا برات بده.الانم که دارم اینو تو ورد می نویسم کابل شبکمو کشیدم و با خیال راحت دارم می تایپم.
این عکسای شمال و راه شمال و ...





+ نوشته شده در شنبه 20 آبان1385ساعت 18:46  توسط مریم
|
حکم اعدام صدام یکی از اتفاقات جالبی بود که شاید برای اونایی که سنشون از من و امسال من بیشتره جالب تر هم باشه.یه بنده خدایی هست تو شرکت پیرمرده.امروز می گفت من با اعدام کالا مخالفم اما این صدام اینقده همه رو خون به جگر کرد که فکر می کنم حقشه.مردم عراق هم حقشونه.می گفت فکر نمی کردم که عمر من قد بده که یه روزی مرگ صدام رو ببینم!!!راستی دقت کردین اینجا اصلا صداشو در نمی یارن؟مثلا الان کلی باید تو رادیو تلویزیون خوشحالی راه بندازن یا مثلا بیشتر خوشحالی مردم عراق رو نشون بدن و لی خوب ظاهرا این طور نیست.
یه عکس جالب:چون بلاگ فا جدیدا خل شده نمی تونم عکس رو بذارم اینجا!
چون هیچی ندارم بذارم مجبورم یه شعر قشنگ از یه آهنگ قشنگ بذارم اینجا(از Kelly Clarkson):
Breakaway
Grew up in a small town
And when the rain would fall down
I just stared out my window
Dreaming of what could be
And if I'd end up happy
I would pray (I would pray)
Trying not to reach out
But when I'd try to speak out
Felt like no one could hear me
Wanted to belong here
But something felt so wrong here
So I pray (I would pray)
I could breakaway
I'll spread my wings and I'll learn how to fly
I'll do what it takes til' I touch the sky
I'll make a wish
Take a chance
Make a change
And breakaway
Out of the darkness and into the sun
But I won't forget all the ones that I loved
I gotta take a risk
Take a chance
Make a change
And breakaway
Wanna feel the warm breeze
Sleep under a palm tree
Feel the rush of the ocean
Get onboard a fast train
Travel on a jet plane, far away (I will)
And breakaway
Buildings with a hundred floors
Swinging around revolving doors
Maybe I don't know where they'll take me but
Gotta keep moving on, moving on
Fly away, breakaway
+ نوشته شده در سه شنبه 16 آبان1385ساعت 21:26  توسط مریم
|
تو اتوبوس اینقده به من بد میگذره که ترجیح دادم امروز 1 ساعت بعد از وقت اداری دست از پا دراز تر برگردم شرکت.اینجا هم که کاروانسرا!!!وقتی اومدم تو اتاق همکارم یه نگاه عجیبی به ساعت کرد.فکر کنم دیگه اینا از من ناامید شدن.احتمالا پیش خودشون فکر می کنن که پیچاره جوونه حالش بده این طوری میره میاد.راستش من دیروز سوار این اوتوبوس پولی ها که 150 تومن میگیرن از انقلاب تا تجریش میبرن شدم.خیلی باحال بود.اول اینکه اوتوبوس هاش پرده داشت.بعد جا نشستن داشت.بعد زود راه افتاد،دیگه اینکه توش موزیک ملایم پخش می کردن .البته یه سری از خصوصیات اصیل اتوبوس ها رو نداشت.مثلا آدم تحت هیچ شرایطی لای در نمی موند و آب لمبو نمیشد.یا از هول دیگران لباساش تیکه پاره نمی شد و اینکه ملت با صلح و صفا و صمیمیت سوار اوتوبوس میشدن و خیلی با ادب پیاده میشدن بدون اینکه بد و بیراهی نثار کسی شه! ولی حالی دادا!!
من امروز یه سوتی دیگه هم دادم.زنگ زده بودم اداره ارتباطات،بعد میگم سلام خانوم فلانی من" مریم" هستم از شرکت ...!!یعنی طرف یه مدت مونده بود چی بگه!از اون ور هم یه نگاه به همکارم کردم ببینم فهمیده یا نه. دیدم دستشو گرفته بالای پیشونیش و خیلی داشت خودشو کنترل می کرد که من مثلا نفهمم خنده اش گرفته.آخه یه بار دیگه هم زنگ زده بودم به همین خانومه بعد فامیبیشو اشتباها فامیلیه یکی از همکارای خودم گفتم.یارو پشت تلفن کلی داشت فکر می کرد که من اونجا با کی کار دارم.فکر کرده بود یه جا دیگه رو گرفتم!!
زنان در آگهي هاي بازرگاني تلوزيون:مي شوره، آب مي كشه، خشك مي كنه/مريم حسين خواه
http://herlandmag.net/issue14/06,10,31,01,26,20/
خود آموز ادعای ارتباط با امام زمان
+ نوشته شده در یکشنبه 14 آبان1385ساعت 20:47  توسط مریم
|
این هفته طی یک اقدام انقلابی تصمیم گرفتم که غذای یه هفته رو جمعه بپزم(مرغ-ته چین-ماکارونی-ماهی و میگو ممکنه طی یکی دو ساعت دیگه قیمه هم اضافه شه).بماند که خودمم همراه غذاها پختم اما حالش به اینه که عصرا که از بیرون میام دیگه عزا نمی گیرم که چی درست کنم.و البته این اقدام من در راستای چاق کردن همسر گرامی هست.راستی یه مدتیه به یه نتیجه ای رسیدیم که اگه تو تمیز کردن خونه دو تایی باهم شروع کنیم زودتر از شر تمیز کردن خونه راحت میشیم تا اینکه یه بار من تمیز کنم یه بار اون.قرارمون هم هر ۵ شنبه شده.این دفعه من خونه رو تمیز کردم اسماعیل آشپزخونه.دفعه قبلش من آشپزخونه رو تمیز کردم اسماعیل خونه رو.و حالا داریم از یه خونه تمیز حال می کنیم.
مینا خانومی من داره بزرگتر میشه.دیگه خنده کردناش شروع شده کمتر گریه می کنه و الان حال میده که آدم بگیره بغلش کنه و بچلونتش.
دیروز داشتم فکر می کردم که اول زندگی مشترکمون چقدر کتاب روانشناسی می خوندیم.حالا سر جفتمون شلوغ شده دیگه برا این چیزا وقت نمی ذاریم.خیلی اعتقاد دارم که همیشه آدم باید با مطالعه زندگی کنه.برای زندگیش ارزش قائل باشه و براش مطالعه کنه.همیشه هواسش باشه که زیاد از حد سرش به چیزای دیگه گرم نشه.گاهی اوقات این حالت برام پیش میاد که اینقدر دارم به هدف هام فکر مکنم که یادم میره اصلا برا چی این آرزو ها رو دارم.برا چی دارم اینقده بدو بدو میکنم.دیروز شروع کردم دوباره این کتب "مردان مریخی زنان ونوسی" رو خوندم.هر چند که فکر کنم دو بار قبلا خونده بودمش اما برای یاد آوری به خودم که یادم باشه که باید بهترین زندگی رو داشته باشم.کمتر اشتباه کنم.
یه چیزی:کسی در مورد مرگ این خواهر بهروز تو سریال نرگس خبر داره؟؟میگن خودکشی کرده .واقعا اینا که اینقدر با آبروی مردم بازی میکنن خودشون دوست دارن عکسای عزیزانشون اینقدر راحت در اختیار مردم قرار بگیره.تازه میگن طرف خودش نبوده.اه اعصابم خورد شد!
+ نوشته شده در جمعه 12 آبان1385ساعت 21:33  توسط مریم
|
وقتی سه شنبه ها تموم میشه انگار یه باری از رو دوشم بر داشته میشه.همیشه با خودم میگم از شنبه تا سه شنبه مثل آمپول زدن میمونه.درد داره ولی بعدش دیگه تموم میشه.آخه یکشنبه سه شنبه ها بعد از ظهر یه کلاسی دارم که به شدت خفنه.یعنی کاملا سر کلاس احساس میکنم که دارم نصف میشم.بیچاره استادش مهربونه یه نمه هم منو یاد جیم کری(واقعا من با هرکی حال میکنماومو در یک شخصیت کمدی یا کارتونی میبینم.عین بچه دوساله ها!) میندازه شاید به خاطر همینه که تا آخر کلاس می تونم تحمل کنم.ولی خدائیش قرار نبود اینقده سخت باشه.اما امروز برای اولین بار سر کلاسای فیزیک یه حالی کردم.از همونا که میگن آدم باید لذت ببره. اصلا نمی دونم تو چه وضعی هستم.کوانتوم کم کم داره به جاهایی میرسه که یه نمه سر کلاس گیج میزنم.الکترودینامیک هم که اینقده ریاضیات داره که احساس می کنم باید برم کتاب ریاضی بخونم.می مونه فیزیک محاسباتی بیچاره که یه جورایی قبلا تو محاسبات عددی پاسش کردم.
امروز یه مطلبی رو از یه سایتی می خوندم بعد همش برام جالب بود.خلاصه همین طوری تو فکر بودم که یهو همکارم گفت خانوم فلانی خیلی بهش فکر نکن حل میشه.یه لحظه موندم چی بگم بعد خندم گرفت.گفتش همچین داشتین فکر میکردین انگار فردا می خواین برید سربازی.می خواستم بهش بگم اتفاقا شوهرم یه 2 3 ماه دیگه داره تشریفشو میبره سربازی.اما اونو همون موقع بهش فکر میکنم.بعدشم اون فکر کردن نداره اون زار زدن داره.
یه نکته من با عرض معذرت نظر خواهیمو می خوام فیلتر کنم.
+ نوشته شده در سه شنبه 9 آبان1385ساعت 21:13  توسط مریم
|
سلام
عید همگی مبارک.دلم گرفته این ۴ روز تعطیلی تموم شد.ما که به سلامتی هیچ جا نرفتیم و موندیم به کارای عقب مونده رسیدیم.راستی شوهرم از اهواز برام میگو اورد (کیلویی ۲۵۰۰ خیلی حال داد). و من چون خیلی میگو خورم فکر کنم تا حالا ۴/۱ میگو ها رو خوردم
.ایشالا خدا بهمون صبر بده چون تا ۲ ۳ ماه یه بند بدون تعطیلی باید درس بخونیم .این استادای ما هم که خیلی باحالن اصلا انگار نه انگار فقط میان سر کلاس درس میدن میرن.نمی گن میان ترم دارن؟ ندارن؟پروژه؟...
این مطلب از سایت نقطه ته خط خیلی جالب بود.واقعا نا حرف دل من یکی رو که زد.
+ نوشته شده در جمعه 5 آبان1385ساعت 11:38  توسط مریم
|