تبليغاتX
مریم و دینا

مریم و دینا

برای خودم...

امشب دلم خیلی گرفته.ماندانا بهم اس ام اس زد که داره سه شنبه میره فرانسه برای درس.جمعه شب دعوتم کرده.خیلی فکر کردم به اینکه بعضی وقتا لزومی نداره آدم بره یه جایی که از همه اونایی که باهاشون خاطره دور باشه و فکر کنه داره شرایط زندگیش تغییر می کنه.منم یه مدت خیلی زیادی که این حسو دارم.اینکه خیلی از نزدیکام،دوستام دیگه معلوم نیست کی بتونیم مثل اون موقع ها باهم باشیم.یادش بخیر چقدر با هم به همه می خندیدیم.باهم درودل میکردیم.برای اینکه دغ و دلیمون خالی شه از این و اون غیبت می کردیم.سر هر چیز مسخره ای مسخره بازی در میوردیم.تقلب مب کردیم،کپ می زدیم...  برادرم اول از همه که خیلی باهم خاطره داشتیم رفت.دوستام،راضیه،ماندانا،زینب و... که با هر کدومشون یه خاطره ای داشتم. کوه رفتیم،خونه هم می رفتیم..نقشه کشی صنعتی ،فیزیک 1 کردبچه،مدار 1و2،ماشین 1و2 و...  حالا هر کدوم یه جایی هستن.دیشب وقتی داشتم کمد برادرمو با مامانم خالی می کردیم به خودم میگفتم مگه 8 سال خیلی زمان زیادیه که یهو این همه تغییر تو زندگیم باید ایجاد شه.شایدم زمان خیلی زود می گذره.به زندگیم نگاه می کنم......امشب شوهرم وضع منو که دید برام یه خاطره ای خوند ازخودم از دانشگاه .اون موقع ها که به خاطر تظاهرات کوی دانشگاه می خواستن امتحانا رو بندازن عقب.نوشتم که مرضیه تو نماز خونه نشسته بود و دلش گرفته بوده منم برای اینکه سر به سرش بذارم رفتم بهش گفتم که دیشب یه آقا معتاد رو دیدم که می گفته هروئین 2 روز آدمو می خوابونه و بهتره که اونم از همین روش استفاده کنه.مرضیه یادته؟ تازه فرداش هم می خواستیم بریم جمکران. بعضی وقتا که میام دانشگاه هیچ آشنایی نمی بینم.آز لایه نازک،کنترل،نرم افزار،آخرش امیدم به همین از VLSI که مطمئنم بالاخره یه آشنا توش پیدا می شه.

اسماعیل میگه زندگی همینه ولی من هنوز باور نمیشه این همه تغییر یهو برام اتفق بیفته.حتی ازدواج هم که کرده بودم چنین حسی نداشتم. نمی خوام باور کنم که دیگه زندگی من،ارزش هام،دوروبری هام ،طرز تفکرم با 3سال پیش خیلی فرق کرده...خیلی...خیلی...نمی خوام باور کنم.سختمه

من امشب دیوونه شدم خیلی جدی نگیرید. فردا که رفتم یه دو تا دود تهرون خورد به سر ومغزم حالم میاد سر جاش.

به قول آقای اصفهانی:

چه کنم با دل تنها که نشد باور من....

چه کنم با دل تنها،چه کنم با غم دل،چه کنم با این غم، دل من ای دل من

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 شهریور1385ساعت 23:14  توسط مریم  | 

جلسه

دیروز رئیس اومد گفت فردا صبح جلسه داریم.ظاهرا منم قاطی آدما شدم و میرم جلسه.ایول خیلی کیف میده به آدم زنگ بزنن بعدش آدم بگه "من الان جلسه ام" یا اینکه "جلسه داشتم به خاط همین موبایلمو خاموش کردم"(حتی اگه موضوع جلسه در مورد غاز چرونی  باشه ).حالا یکی ندونه فکر میکنه چقدر موبایل من زنگ خور داره!فوقش شوهرم بهم زنگ بزنه یا یکی یه جوکی چیزی برام بفرسته وگرنه گوشتکوب مصرفش از موبایل من بیشتره.

دیروز سر ناهار نشسته بودیم که بحث موبایل و این چیزا شد.یکی از این خانوما گفت که من داداشم 15 سالشه رو گوشی موبایلشو که نگاه کنی همش اسم دختره….خلاصه این دخترا داداشمو ول نمی کنن(ووااااای!!!) همش بهش زنگ میزنن میگن بریم بیرون حال و حول،تازه براش کلی هدیه تولد خریده بودن الان تو خونمون پر عطر مردونست!!!!!!!می خواستم بهش بگم : یکی داداش تو یکی تام کروز…خانومی یه نمه کمتر ببند ازت چیزی کم نمیشه.کلاً اعتقادی به این موضوع که یکی خیلی از لحاظ تیپ و قیافه خوب باشه و در عین حال 556 تا رفیق خیابونی و غیر خیابونی و شرعی و غیر شرعی داشته باشه ندارم.معمولاً خود افراد هم یه چیزیشون میشه.آخه یه دختره بود میومد اینجا کار آموزی(این یکی دیگه بود با قبلیه اشتباه نشه)،56 قلم آرایش می کرد بعد با هر مردی هم حرف میزد هزاری ادا و اصول و عشوه می ریخت ولی به شدت اعتقاد داشت که دختر خوشگل و خوش هیکل و اصولاً دختر دلبریه و هرکی اونو می بینه زودی عاشقش میشه. ناگفته نمونه که این خانومی دل هیچ پسریو نمیشکوند و در یک زمان هم اون عاشق 5 نفر می شد هم 5 نفر عاشق اون میشدن.وجالبش این جا بود که می گفت من همیشه خواستگارایی مو که مال فلان شهرن رو همیشه رد میکنم(یعنی می خواست بگه که ما از هر در و تپه ای یکی دو جین خواستگار داریم).این  شد که ما(من و دوستم سارا) بخاطر … … این خانوم مشکلات زیادی برامون پیش اومد طوریکه هرجا می رفتیم همه بهمون یه طورا یی نگاه می کردن. یه بار ازش پرسیدیم چه جوری میتونه این همه آدمو در آن واحد دوست داشته باشه و کشته مرده همشون باشه.بعدشم آخرش باید برای زندگیش یکی از اینا رو انتخاب کنه نه هر 5 تا رو باهم!!(خدا وکیلیش همون موقع که ما عسلویه بودیم خودش بهمون گفت که از 4 نفر شماره گرفته حالا دیگه بقیه شو هم حساب کنید). خیلی راحت جواب داد خوب بخاطر اینکه من اینا روبرای زندگی نمی خوام فقط می خوام برام خرج کنن!!!! .البته یه خوبی که این خانومی داشت این بود که به مردایی که زن داشتن رحم میکرد و براشون نقشه نمی ریخت!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 18:9  توسط مریم  | 

جمالزاده

سلام.

یه مدتیه می خوام اینجا در مورد جمال زاده بنویسم وقت نمیشه.آخه من تازگی ها آدم شدم و کتاب می خونم.دفعه اول که رفته بودم عسلویه یکی از کتاب های جمال زاده رو قرض گرفتم که حوصله ام سر نره.اسم کتابه بود "یکی بود یکی نبود".واقعاً کتابش آخر خنده بود در عین حال یه منظورهایی هم از داستاناش داشته. شخصیت جمال زاده برام خیلی جالب بود.وصیت اول کتابش در مورد فروش حاصل از کتاباش خیلی برام جالب بود.

داستان اول کتاب هم اسمش "فارسی شکر است" .که خوشبختانه کل داستانو تو اینترنت پیدا کردم.اینم لینکش.این آقای جمال زاده تو دیباچه همین کتابش یه چیزای جالبی نوشته الان دقیقاً عباراتش یادم نیست اما یه نکته های خیلی جالبی رو گفته بود و اون این بود که ما فارسی زبان ها یه کتاب ادبی با نثر ساده و رون که بی سواد و سواد دارو فارس و ترک و خارجی و...و همه وهمه بتونن اونو بخونن، نداریم.به خاطر همین خیلی از خارجی ها نمی تونن با ادبیات و فرهنگ و دین ما آشنا شن .و مثلاً اینکه اگر کسی بخواد در مورد اسلام به زبان خودمونی صحبت کنه و حرف بزنه توهین تلقی میشه. (البته تا حدی تو این قسمت مخالفم ،با اینکه خیلی از روحانی های ما ثقیل حرف می زنن اما من روحانی ها و آدم های مذهبی رو هم دیدم که خیلی رون و خودمونی صحبت می کنن و خیلی هم طرفدار دارن و خیلی هم حرف هاشون موثر بوده،ولی خوب مثلاً در مورد کتاب های مذهبی تا حدی موافقم چون خودم خیلی وقتا سر از یه سری کتاب های مربوط به اسلام و شیعه در نمی یارم.) .به هر حال فکر کنم به خاطر همینه که کتابای خودش اینقدر باحال و خنده دار و در عین حال آموزنده از آب در اومده چون خودش داستاناش خیلی ساده و روون نوشته شدن.خدا رحمتش کنه.

اینم یه مطلبیه امروز که داشتم فایل های اضافی کامی شرکتو پاک می کردم دیدم.قشنگ بود:

معلم پاي تخته داد ميزد صورتش از خشم گلگون بود

ودستهايش زير پوشش گرد وغبار پنهان بود

ولي آخر كلاسيها لواشك بين هم تقسيم مي كردند

آن يكي در گوشه ديگر جوانان را  ورق ميزد

دلم مي سوخت به حال آنكه بي خود هاي وهوي مي كرد

با خطي خوانا به تخته كز ظلمت

چو قلب ظالمان و چهره زندانيان

تاريك وغمگين بودتساوي را نوشت

بانگ برآورد :يك با يك برابر است اينجا

از ميان جمع شاگردان يكي برخاست

هميشه يكنفر بايد بپا خيزد

به آرامي سخن سر داد

اين تساوي اشتباهي فاحش ومحض است

نگاه بچه ها ناگه به يك سو خيره شد با تعجب !

معلم مات بر جاي ماند

و او پرسيد ؟ اگر يك فرد انسان واحد يك بود

باز هم يك با يك برابر بود

سكوتي مدهوش بود و سوالي سخت

معلم خشمگين فرياد زد: آري

واو پوزخند گفت : اگر يك فرد انسان واحد يك بود

آنكه زر و زور بدامن داشت بالا بود ، پست تر بود

آنكه رنگش نقره گون چون قرص قدومي بود

وآن سيه چرده كه مي ناليد پائين تر بود

يك اگر با يك برابر بود اين تساوي زيرو رو مي شد

حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود

نان و مال مفت خوران از كجا آماده مي گرديد

يا چه كسي ديوار چين ها را بنا مي كرد

پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد

يا كه زير ضرب شلاق سيه مي شد

يك اگر با يك برابر بود

پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد

مدتي بعد معلم ناله آسا گفت :

بچه ها در جزوه هاي خود بنويسيد

كه يك با يك برابر نيست !(1#1)

+ نوشته شده در  شنبه 25 شهریور1385ساعت 18:55  توسط مریم  | 

فرجی دانا!!!

آقا ما دیشب رفته بودیم شهروند بهرود(بالای میدون سرو) یکم آب میوه برای  حاج آقا بگیریم که دندونش درد گرفته بود.خلاصه یهو تو خیابون دیدیم بعله دکتر فرجی با اهل و عیال دارن میرن خرید.دیگه همش هواسم به این بود که کجا رفتن و چی دارن می خرن.من فضول هم آخرش فهمیدم که یه چایی ساز برقی تفال خریدن ولی فکر کنم خانوم و دخترش اینقدر که منو شوهرم تابلو بازی دراوردیم فهمیدم که ما یکم حالمون بده.ولی خدائیش می خواستم برم باهاش سلام علیک کنم بگم سلام رئیس(هنوزم برامون رئیسی دکی جون) ولی روم نشد.خیلی باحاله که آدم استادای دانشگاشو ببینه که اومدن و کارایکه بهشون نمیاد مثل خرید کردن انجام بدن.یه بارم دکتر نیلی رئیس دانشکده فنی رو با زنش تو مرکز خرید جام جم دیدیم.دکتر نادرو هم که همسایمونه یه بار دیدیم با کلی میوه و شیر و نون و پیاز و بند و بساط داشت می رفت خونشون.خیلی باحال بود.وقتی آدم می بینه اون استادی که این همه واسه خودش تو دانشگاه باکلاسه و همه ازش حساب میبرن یهو تو این وضعیته مثل خودمونه بهش یه احساسه نزدیکی با استادا دست میده.نمی دونم شایدم من این طوریم.یه بارهم یکی از بچه ها برام تعریف کرد که دکتر نوابیو با زنش تو میدون تجریش دیده که داشتن دوغ می خوردن.این یکی واقعا دیدنی بوده...
+ نوشته شده در  جمعه 24 شهریور1385ساعت 11:45  توسط مریم  | 

...

باید اعتراف کنم من نیز به آسمان نگاه می کنم...

دزدانه به ستاره ها...

به آن ها که شبیه ترند به چشمان تو...

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 21:24  توسط مریم  | 

عید...

سلام.عیدتون مبارک

شب به گلستان تنها منتظرت بودم
باده نا کامی در هجر تو پیمودم
منتظرت بودم منتظرت بودم
آن شب جان فرسا من بی تو نیاسودم
وه که شدم پیر از غم آن شب و فرسودم
منتظرت بودم منتظرت بودم


بودم همه شب دیده به ره تا به سحر گاه
ناگه چو پری خنده زنان آمدی از راه


غمها به سر آمد زنگ غم دوران از دل بزدودم
منتظرت بودم منتظرت بودم

پیش گلها شاد و شیدا می خرامید آن قامت موزونت
فتنه دوران دیده تو از دل و جان من شده مفتونت

در آن عشق و جنون مفتون تو بودم
اکنون از دل من بشنو تو سرودم
منتظرت بودم منتظرت بودم

منتظرت بودم منتظرت بودم شب انتظار

از وب سایت :http://www.iransong.com/song/10641.htm

ما این ۲ ۳ روز رفته بودیم صفا سیتی ماسوله!خیلی حال داد.ولی به شدت شلوغ بود.ملت هم که همه خوش انصاف هرچیزی که آدم می خواست بخره اندازه خون باباشون حساب می کردن.خدا وکیلیش نمی خوام اصلا نتیجه گیری اخلاقی کنم اما یه حرف مونده بود اینجای گلوم تو این سفر باید حتما بگم.ما خودمون همش داریم به حکومت و آدماشو و ... و ... فحش و بد و بیراه میگیم.میگیم بی انصافا.حق مردمو می خورن...آخه ما وقتی خودمون به خودمون رحم نمی کنیم از بقیه که تازه یه احساس برتری هم نسبت به بقیه می کنن چه انتظاری میشه داشت؟آقایی که داری به مسافر بد بخت یه چیزیو ۵ برابر قیمتش میفروشی...شما لطفا دیگه حرف انصاف و حق و حقوق رو نزن.باشه؟شما که داری حق هموطنان عزیزتو اینقدر راحت با بازار سیاهی می خوری حقته یکی دیگه هم پس فردا بیاد حق خودتو و زن و بچه و اهل و عیالت رو بخوره.تازه کم هم هست باید بیشتر بخوره...خلاصه از ماست که بر ماست.

راستی تو راه برگشت از ماسوله به رشت من دقیقا ۶ تا ماشین عروس دیدم.خیلی باحال بود.تو تهرون اینقدر ماشین عروس تو یه مدت کم ندیده بودم.

راه ماسوله...زمین چایی

شهر ماسوله

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 شهریور1385ساعت 6:19  توسط مریم  | 

هیچی...

من امروز جو زده شدم.این عکسا رو با اینکه بار چندمه که برام میل شده خیلی دوست دارم به خاطر همین گذاشتمشون اینجا هر وفت میام یه سری هم بزنم دلم باز شه.به هر حال هرچی نباشه زنم باید طرفداری خانوما رو کنم دیگه

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 20:15  توسط مریم  | 

دعوا دعوا دعوا ...سر کره ومربا

سلام.

امروز یه اتفاق جالب تو محل کارم افتاد(هی می خوام مسائل کاریو با مسائل غیر کاری قاطی نکنم نمیشه!).امروز همین طوری مثل بچه آدم نشسته بودیم کارامونو میکردیم بعد یهو دیدیم یکی داره فحش و بد بیراه میده.گفتم احتمالاْ اشتباه شنیدم ... اینجا و دعوا؟؟(اینجا که همه آقا خانوم های محترم)بعد دیدیم نه مثل اینکه جدی جدی یکی داره داد و بیداد میکنه.واقعا موضوع دعوا برام جالب بود یاروآقاهه داشت به اون یکی می گفت "آشغال عوضی چند بار بهت گفتم پشت میز من نشین.پشت کامپیوتر من نشین .آشغال...عوضی...نفهم...".ایو ل دیدم بابا دعوا سر میز یاروهست(اینم بگم که به شخصه داشتم از ترس می مردم).نمی دونم چرا بعضیا فکر میکنن وقتی ماماناشون اونا رو به دنیا اوردن بامیز کاری و کامپیوتر و قفسه کاراشونو ... به دنیا اوردن.آقا جون حق داری ناراحت بشی شاید منم بودم اعصابم میریخت به هم اما نه دیگه این طوری که بیای وسط راهرو آبروی طرف ببری.بهش فحش بدی(اینجا ناموس نشسته).خوبه ارث باباش نبود وگرنه همونجا خون اون بدبخت رو می ریخت.والا همه جورشو دیده بودیم این یکی دیگه خیلی باحال بود.و البته اینم فهمیدم که خیلی ها اینجا اینطورین یعنی احساس می کنن اون موقعیتی که بهشون داده شده حق مسلمشونه(حرف سیاسی!!) و مثل ارث باباشون می مونه(البته به جز رئیس من که همه عالم و آدم اجازه دارن پشت کامپیوترش بشینن و حالشو ببرین).

خلاصه این بود داستان ما

+ نوشته شده در  شنبه 11 شهریور1385ساعت 19:51  توسط مریم  | 

شیرینی؟؟؟

سلام.

اول اینکه من پایه هرگونه شیرینی دادن هستم.فقط شیرینی هم مثل حق می مونه.گرفتنی یه نه دادنی.ولی خدائیش من بچه خوبیم تا حالا هر وقت گفتم می دم دادم.

دوم اینکه یه  چندتا جک خنده دار برام میل شده بود.منم گذاشتمشون اینجا (به قول یکی) دور هم باشیم.

Wife: Honey..... What are You Looking for
Husband : Nothing
Wife : Nothing...?? U've been reading our marriage certificate 4 an hour 
Husband : I was just looking 4 the expiry date
 

   **********  

A wife asked her husband: "What do you like most in me  my pretty face or my body?"

He looked at her from head to toe and replied: "I like your sense of humor.

راستی ما امروز رفته بودیم جاده چالوس. از بس عکس بر بیابون گذاشتم اینجا دلم گرفته .گفتم یکم عکس دار و درخت هم بذارم.

+ نوشته شده در  جمعه 10 شهریور1385ساعت 16:40  توسط مریم  | 

فوق لیسانس

سلام

الان دو روزه که نتایج ارشد رو دادن و من اونقدر تو کف قبول شدنم بودم که نشد به آپم.

چند وقت پیش یه خانومی این جا دکترا قبول شده بود شیرینی اورده بود.اونقدر افسرده شده بودم .همش فکر می کردم که باید تا یه مدتی با درس و دانشگاه خدافظی کنم.توی خونمون همش همه جا رو نگاه می کردم هی پیش خودم می گفتم خاک بر سرت مریم یه زمانی این جا همش کتاب و جزو و ... بود.واقعیتش این بود که اگه کنکور قبول نمی شدم دیگه نمی خواستم کنکور بدم. حالم دیگه داشت از سازمان سنجش به هم می خورد.  خلاصه بساطی داشتیم تا اینکه وقتی اسمم رو دیدم اونقدر باورم نشده بود که اصلاً خوشحال نشدم.(خدائیش اونایی که منو می شناسن می دونن که به ریخت من این جور دانشگاه ها نمی یاد).البته اینم باید بگم که امسال همه خوب قبول شده بودند.نمی دونم چی شده بود اما خیلی ها مثل من تو کف قبولیشون مونده بودن فقط من تنها نبودم.

خدا رو شکر آخرش به اون چیزی که می خواستم رسیدم.اصلاً باورم نمی شه که می تونم فیزیک بخونم!بیشتر از اینکه بخوام به فوق و ادامه تحصیل و این حرفا فکر کنم دارم به خود چیزی قبول شدم فکر میکنم. خداکنه فیزیک اون چیزی باشه که واقعاْ می خواستم.فقط از این می ترسم که از اینجا شوتم کنن بیرون(که احتمالاً این کارو خواهند کرد).دعا کنید رئیسمون قبول کنه درسم رو بخونم وگرنه باید از اینجا خدافظی کنم.

 

امروز تو محل کار ما همه داشتند از "شوکت" صحبت می کردن.این همکار ما که تو اتاق ما هست داشت با یکی تلفنی صحبت می کرد یهو برگشت گفت "خوب بگو شوکت شم دیگه!!"،( ای ول از این به بعد به جای واژه های نامانوس "مزخرف، حروم خور ، نامرد و ... " از واژه آشنای "شوکت" استفاده کنیم). توی آسانسور هم که بودیم چندنفر داشتن با هم حرف می زدن از گرفتای های زندگی و اینکه منزل بهشون اجازه تکون خوردن نمیده که اون یکی برگشت گفت "مگه این شوکت رو نمی بینی از اون یاد بگیر"!!بیچاره این حسن پورشیرازی فکر کنم دیگه نتونه با این وضعی که سریال نرگس داره پیش میره سرشوتو مردم بلند کنه.

 

راستی میلاد امام حسین ، امام سجاد و حضرت ابولفضل رو تبریک می گم.این روزا خیلی روزای خوبیه برای من وباز برای خود من دعا کنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 8:37  توسط مریم  | 

گمشده!!

 

واقعاْ خوب شد نمردیم و دیدیم ماشین لباس شویی هم پیدا میشه!!

 

این عکس رو یکی به من فوروارد کرده بود و منم گذاشتمتش اینجا.

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 22:50  توسط مریم  | 

داداشی

سلام

دیشب هر کاری کردم گریه کنم نشد.نمی دونم چه مرگیم شده اینقدر زود گریه ام می گیره...الان علی سوار هواپیماست...خدایا یعنی میشه باز هممون کنار هم باشیم...دیشب داشتم فکر می کردم این سختی ها از همه چیز برای من تحمل ناپذیر تره...فکر کنم خیلی چیزا تو زندگی سخته اما تحمل بعضی از چیزا رو حتی نمیشه بهش فکر کرد.یکی از اونا همین دور بودناست.واقعا چقدر ما آدم ها همیشه ناراضیم.یه بار دلمون از خدا یه چیزی می خواد یه مدت بعدش یه چیزی دلمون می خواد که ۱۸۰ درجه با اون خواسته اولیه فرق می کنه...

Everybody's looking for that something
One thing that makes it all complete
You'll find it in the strangest places
Places you never knew it could be

Some find it in the face of their children
Some find it in their lover's eyes
Who can deny the joy it brings
When you've found that special thing
You're flying without wings

Some find it sharing every morning
Some in their solitary lives
You'll find it in the words of others
A simple line can make you laugh or cry

You'll find it in the deepest friendship
The kind you cherish all your life
And when you know how much that means
You've found that special thing
You're flying without wings

So, impossible as they may seem
You've got to fight for every dream
Cos who's to know which one you let go
Would have made you complete

Well, for me it's waking up beside you
To watch the sunrise on your face
To know that I can say I love you

It's little things that only I know
Those are the things that make you mine
And it's like flying without wings
Cos you're my special thing
I'm flying without wings

And you're the place my life begins
And you'll be where it ends

I'm flying without wings
And that's the joy you bring

I'm flying without wings

برگرفته از آهنگ Flying Without Wings

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 شهریور1385ساعت 9:6  توسط مریم  |