سلام
این روزا دلم خیلی گرفته.اعصابم خورده.خیلی سخته آدم ببینه برادر کوچکترش که فقط یه سال باهم اختلاف سنی داره،داره برای چند سال از پیشش میره.من و علی خیلی با هم بودیم.خیلی چیزامون با هم بود.حالا نمی دونم این 5 شنبه که بره دیگه کی می تونم ببینمش.اون یکی رو که الان 3 ساله ندیدمش.با اینکه خیلی وقتا علی یا خواب بود یا دانشگاه بود یا با دوستاش بود ولی بازم احساس می کنم جاش خیلی خالیه. بیچاره این داداشی ما شانس نداره نه درست برادرزادشو دیده حالا هم که خواهر زادشو نمی تونه درست ببینه.
هی می خوام از ماجراهای عسلویه بنویسم هی نمیشه.عجبا!!!یه بار تو این سفر باهم رفته بودیم فاز 6و7و8 بازدید از ابزار دقیق پالایشگاه و اتاق کنترلش.رفتیم تو اتاق کنترل و از اونجا که پیمانکار این فاز خارجی بودن یه مشت چینی و هندی تو اتاق کنترل داشتند کار می کردند.خلاصه ما هی رفتیم از اینا سوال پرسیدم و کلی خفن بازی به خیال خومون در اوردیم آخرش دیگه حرف کم اوردیم شروع کردیم به چرت و پرت گفتن.ما یه رفیق داشتیم شروع کرد با یارو هندیه حرف زدن که اره دختر های هندی خیلی خوشگلن و با حال می رقصن و ...(حرف های ضد حراستی که از گفتنش معذورم!!)خلاصه ما اومدیم بحث عوض کنیم اوضاع از این بدتر نشه یه "آمیتا پاچان" انداختیم اون وسط(خدائیش فقط اسم این یارو رو بلد بودم)این دوست مننم از خدا خواسته که آره من از آمیتا باچان خیلی خوشم میاد و ...خوب حالا شما می تونید یه پستر ازش برام بیارید!!(ماشالا اشتها!!!).خلاصه هی ما حرص خوردیم که بابا این جا وسط خاک و خول چرا پرت و پلا میگی.و دیدیم که بله آقای حراست اونجا وایستاده و...!!!!خلاصه جمش کردیم اما خاطره خنده داری بود.
اینم از عکسا
فاز ۶و۷و۸

غروب

ها عکس سیاسی از خودم در وکردم

خلیج فارس

دوباره پالایشگاه

علاقه مندی آنجولیا جولی به اسلام!!!
آقا گیر دادن اینا رو هی مسلمون جلوه بدن!!!!!یه نمه فیلم های این خانوم جولی رو ببینید می بینین که خیلی هم به اسلام ربطی نداره(شیطونه میگه یه عکس بی ناموسی ازش بذارم اینجا تا بفهمین چی میگم!!) .یه مدتی هم گیر داده بودن به تیری هانری و اون یکی بازیکن فرانسویه که اینا مسمونن.آقا جون از تبلیغاتی که ملت توش بازی می کنن میشه فهمید که اینا هیچ ربطی به اسلام ندارن.زین الدین زیدانم همینطور.آخه مسلمون دیدین که زنش یه مدل معروف تو اسپانیا باشه؟؟؟خدائیش کلید میکنن رو یه چیزی ولم نمی کننا!!
ماه رجبه برای من خیلی دعا کنید
+ نوشته شده در سه شنبه 31 مرداد1385ساعت 21:22  توسط مریم
|
سلام.شرمنده اخلاق ورزشی. منو روز ۳ شنبه به طور ناگهانی باز فرستادند دیار غربت.این عسلویه کوفتی هم که اینترنت نمی دن به ما.افسردگی گرفته بودم خدائیش.کلی حرف دارم بزنم.راستی من امروز برای اولین بار خواهر زادمو دیدم.ووووووووووووووی خیلی موش بود.
بر می گردم
+ نوشته شده در شنبه 28 مرداد1385ساعت 18:51  توسط مریم
|
سلام
نگاهی به سریال نرگس
"در سریال نرگس همه ی آدمهای خوب و بد یکسره دروغ می گویند آدمهای بد برای گمراه کردن دیگران و آدمهای خوب برای مورد لطف و عنایت قرار دادن یکدیگر . در این سریال ، البته نه منحصرا" در این سریال، دروغ فی نفسه عمل بدی نیست بلکه بسته به آدمی است که آنرا می گوید، به نظر شما بعد از تماشای این سریال باز هم می توانید به فرزندان خود اندرز بدهید که دروغ نگوئید حتی به شوخی!."
"یاد داستان بادمجان ارمنی استاد مطهری افتادم که می گفت آن زمان ها تازه گوجه فرتگی به شهر ما آمده بود و مردم آن را حرام می دانستند و آن را بادمحان ارمنی می نامیدند تا تحریم آن را قطعی نمایند و در این شهر یک حاجی متشرعی بود که با هزار نذر و نیاز صاحب پسری شده بود که به سبب یکدانه بودنش بسیار لوس و بی ادب بار آمده بود و از معاصی و منکرات فرو گذار نبود تا اینکه یک روز خبر آوردند که پسرک بادمجان ارمنی خریده و به خانه برده است طاقت حاجی طاق شد و صبرش نماند سراسیمه به خانه رفت و پسرش را مورد عتاب قرار داد که شراب خوردی چیزی نگفتم ؛ قمار کردی لب فرو بستم حالا کارت به جائی رسیده است که بادمجان ارمنی به خانه میاوری ، دیگر تحمل این یکی را ندارم و از خانه ی من برو بیرون.
با بیان این داستان استاد نشان می داد که چگونه در یک جامعه ی کم دانش ، حساسیت های غلط جای تعصب های درست را می گیرد"
اینم نقد قشنگی روی این سریاله.ا من خودم نظرم در مورد بدی سریالهای تلویزیونهم همینه.الان من خودم ۲ سریال هست که نگاه می کنم یکی همین "نرگس" یکی دیگش هم سریال"اولین شب آرامش".جفتش سریال های سرگرم کننده ای یه و اگه آدم تو باغش بیاد دیگه نمی تونه نبینه.فکر می کنم تو دو تای این سریالا به شدت دارن "بدی" کردن رو یاد میدن."یاد" که یعنی دارن کاملاْ یه فرهنگش می کنن.اینکه اینقدر راحت نشون می دن که میشه زیرآب یکی رو زد.با یکی بد بود.از کسی تنفر داشت.کسی رو بد بخت کرد.کسی رو از معشوقش جدا کرد و ... خدا وکیلیش غیراز این چیزا من مسئله دیگه ای تو این دو تا سریال ندیدم. این آقا حرف جالبی که تو نقدش زده اینه که میگه این سریالا از فیلم های ماهواره هم مخرب تره.کاملاْ موافقم چون همونطور که نشون دادن صحنه های مستهجن و برهنگی بد و غیر اخلاقی و صد در صد روی آدم ها تاثیر داره دیگه بدی های اخلاقی هم بده.خدا کنه یه روزی روزگاری کسایی که مثلاْ به فکر مردم کشورشون هستند به این موضوع فکر کنن. امیدوارم یه روزی بشه که بفهمیم وقتی خدا میگه زنا گناه کبیرست خیانت و دروغ هم گناه کبیرت.ربا هم گناه کبیرت.پس حالا که زنا رو نشون نمی دیم پس نباید بقیش رو هم نشون بدیم.نباید حروم خوری رو نشون بدیم نباید غیبت کردن رو نشون بدیم نباید...یا اگه خیلی اصرار دارید نشون بدید لطفا همشو نشون بدید چون اینا خیلی با هم فرقی ندارن.
+ نوشته شده در شنبه 21 مرداد1385ساعت 20:47  توسط مریم
|
سلام.من که دارم خفه می شم از این همه بی اینترنتی
.یه وقت فکر نکنین من اولش داغ بودم تند تند می آپیدم .تا حالا 2 3 تا مطلب نوشتم بذارم اینجا ولی نمیشه اما این یکی رو حتما می ذارم.
چند روز پیش رفته بودم دانشگاه از دم بوفه که رد شدم دیدم یه جمعیتی وایستادن.اول فکر کردم دارن فیلم برداری می کنن چون وسط مرداد یهو اینقدر جمعیت نمی ریخت تو دانشگاه.بعد رفتم نزدیکتر دیدم یه عده دختر و پسر وایستادن و اون وسط مسطا هم صدای راشد می یومد.دیدیم بله برو بچه کنکوری که تازه رتبه هاشون اومده بود،اومده بودن دانشگاه تحقیقات.خیلی ذوق شوق داشتن بیچاره ها خبر نداشتن که تو این دانشگاه هیچ حلوای خاصی خیرات نمی کنن.بعضی هاشونم جو زده شده بودن با کروات و دستمال گردن و این برنامه ها اومده بودن.حالا این هیچی،داشتم از بوفه میومدم بیرون که شنیدم یکی از این بچه ها داشت می پرسید که ایا این دانشگاه برای apply کردن خوبه یا نه!!!!!بابا اپلای.خدائیش من خودم تا 2 سال پیش نمی دونستم اپلای رو چه جوری می نویسن حالا این فسقلیا دارن از الان به admission و ... فکر می کنن.فکر کنم تازه گی ها تو دبیرستانا به بچه ها از این چیزا هم یاد می دن.خدا بده شانس.
نی نی ما حالش بهتره اما هنوز باید بیمارستان بمونه.ای خاله قربونت بره که اینقدر مظلومی.(خدائیش جنبه خاله شدن هم ندارم).شیرینی هم هرکی می خواد بره از خود نی نی بگیره یا ماکزیمم از مامانش من مسئولیت قبول نمی کنم.
احساس می کنم که دارم به یه آچار فرانسه تبدیل می شم.من بیچاره اینجا همه کار میکنم.یعنی مثلاً دارم یاد میگیرم.رشته خودم کنترله اما کار مخابرت ، قدرت ، کنترل پروژه ، کامپیوتر ، آشپزی ،گلدوزی ، شنا ، بسکتبال و ... هم انجام میدم. خدائیش نامردیه. چشمم دراد تا من باشم مسئولیت قبول نکنم.!!ما به قول دکتر "شمس" اینجا مثل یه دانشگاه بزرگه.مطلب برای یاد گرفتن خیلی هست.خود این اقا که رئیس این جانب هست، یه زمانی رئیس دانشکده برق دانشگاه صنعت نفت بوده.اولین روز که اومده بودم مصاحبه به من گفت ببین من خودن چندین سال تو دانشگاه درس میدادم اعم از مدار 1 و 2 و ... اما دیدم من تو دانشگاه ارضا نمی شم.طرف کارش خیلی درسته .دقیقاً با همه اساتید کنترلی دانشگاه ما و علی الخصوص استاد ابزار دقیقمون دوست جون جونیه .حالا که خودم اومدم اینجا می فهمم که اینجا میبینم این حاجی داره راست میگه،اینجا هم خیلی با دانشگاه فرق نمی کنه.یه زمانی خیلی دوست داشتم که منم برم تو یه آزمایشگاهی کار وتحقیقات کنم بعدشم اینقدر از برق متنفر شده بودم که تقریباً بی خیالش شدم و رفتم کنکور غیر برقی هم دادم. اما حالا که اومدم اینجا احساس می کنم اون آزمایشگاه ها و درسای خفنی که شاید من برای خودم بزرگشون کرده بودم در مقابل اینجا و کارا و تکنولوژی که اینجا هست هیچه.نمی دونم شایدم من اشتباه احساس می کنم.اما به هر حال خدا رو شکر می کنم که دارم از برق هم ارضا می شم. مخابراتی که این همه ازش فرار می کردم حالا چقدر برام جالب و شیرینه و فقط از این می ترسم که ارتباطم با دانشگاه قطع شه.درسته صنعت ما با دانشگاهمون هیچ ربطی به هم ندارن اما دانشگاه دانشگاه دیگه.(هر چند که مطمئنم دانشگاه ما خیلی خیلی عقب تر از صنعتمون داره حرکت می کنه).خلاصه اگه بحث یادگیری و این حرفا باشه فکر میکنم اینجا برای من و امثال من بهترین جائه.
راشد يزدي: در مورد بحث آزادي ازدواج موقت با رفسنجاني صحبت كردم، اما مي گويد تهيج در جامعه شروع مي شود .قضاوتش با خودتون.
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد1385ساعت 18:32  توسط مریم
|
سلام
من زنده ام ولی اینترنتم مرده بنابر این از محل کارم دارم اینو پست می کنم.دیشب من به طور خیلی غیر منتظره ای خاله شدم.خیلی می خواستم اینجا بنویسم اما این اینترنت کوفتی نمی ذاره.خلاصه اینکه آبجی ما یه نمه نی نی شو زود بدنیا اوورد.من که می دونم این بچه مثل مامانش و خالش
می خواست زود بیاد سوک بزنه ببینه چه خبره.خدائیش به خوده خودم رفته از فضولی
.اما جدی هم برای خواهرم و هم برای نینیش دعا کنید.چون نی نی یکم زود به دنیا اومده ...دیگه خودتون می دونید که.ملتی که اینجا رو می خونین خیلی دعا کنین که خطری نباشه.
در ضمن ای بچه دختره.اگه کسی اسم خوشگل منگولی بلده بگه چون این نی نی اسم نداره.
من که بودم اسمشو می ذاشتم مریم
اجلاتاً یه عکس نی نی از اینترنت گرفتم گذاشتم اینجا ولی این بچه ه هم خیلی فضوله ها. همچین این کله هرو از زیر پتو اورده بیرون داره سوک می زنه.

نامه ای به خدا
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامهای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود: نامهای به خدا
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود:
خدای عزیز، من بیوهزنی 83 ساله هستم که زندگیام با حقوق نا چیز بازنشستگی میگذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدیدند. این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج میکردم. یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کردهام. اما بدون آن پول چیزی نمیتوانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم. تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن.
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد. نتیجه این شد که همه آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند. در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند. همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.
عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن نوشته شده بود: نامه ای به خدا
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند.
مضمون نامه چنین بود:
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم؟ با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده و روز خوبی را با هم بگذرانیم. من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی.
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند!!!
+ نوشته شده در دوشنبه 16 مرداد1385ساعت 7:48  توسط مریم
|
هرچقدر چشمم رو می بندم.هر چقدر گوشمو می گیرم بازم نمی شه.خیلی سعی می کنم اخبار گوش ندم که اعصابم ناراحت نشه.اما دیروز بازم اتفاقی خبر قانا رو شنیدم.به نظر شما اسرائیل اسم خودشو چی می تونه بذاره؟؟؟دیروز وقتی شنیدم جسد ۶ تا مادر رو که به خاطر حفظ جون بچه هاشون اونا رو بغل کرده بودن از زیر آوار بیرون اوردن فقط می خواستم بشینم و گریه کنم.همش دارم دعا میکنم یا زود این جنگ تموم شه و شر اسرائیل کنده شه یا اگه قرار این طوری لبنانی ها کشته شن همشون با هم کشته شن...اخه آدم چقدر می تونه تحمل کنه؟چقدر می تونه بی پدر مادری اسرائیل و بی غیرتی و پستی این عرب ها رو تحمل کنه؟دیروز داشتم به شوهرم می گفتم من تا وقتی مکه و مدینه دست این عرب های پست و شکم پرست و خود خواه و حروم زاده است دیگه نمی خوام برم مکه.نمی خوام پامو دیگه تو کشورشون بذارم.عرب ها از نظر من موجوداتی هستند که اکسیژن رو به دی اکسید کربن تبدین می کنن و کلاْ مصرفی برای این دنیا ندارن. فقط دعا میکنم آل سعود رو خدا چنان عذابی بده که به هیچ قومیش نداده.عرب ها هم مثل اسرائیل تو این آدم کشی هاسهیمن.

این رو هم بخونین:خانم «آدا آهاروني» شاعره اسرائيلي ساكن حيفا اونقدر از آشغال بازی های هموطنانش عصبانیه که این شعر ها رو گفته:
* آقاي نخستوزير، اين كابوس كي به پايان ميرسد؟
?Mr. Prime Minister When Will The Nightmare End
آقاي نخستوزير، اين كابوس كي به پايان ميرسد؟
- چه بدبختي بزرگي!
ميخواهم به خانه بازگردم
- به جاي گرماي خانه
رنج سرما در استخوانهاي يخ زدهام جاري است
در حالي كه شوك وحشتناك مردي را مينگرم
كه جسد همسر مردهاش را
زير آوارهاي خانهاش يافته است.
ما از كابوس بازگشتيم
همراه با وحشت در قلبهايمان
و التماس در چشمانمان
آقاي نخستوزير! ما زاده شدهايم
براي آفريدن، براي شادي و زندگي
نه براي ويراني
آقاي نخستوزير!
لطفا اين كابوس را
كه واقعاً ميكشد نه تنها در خيال ... پايان بده
نامه يك مادر A Mother s Letter
ما يك آشيانه نخواهيم ساخت
جيلي عزيز!
هر شب تو به سوي من باز ميگردي
و فريادهاي بيصداي تو
قلبم را متوقف ميكند
«مادر، مادر، كمكم كن»!
و من نميتوانم
من تنها ميتوانم كه سنگ سختي را
كه بر روي استخوانهاي توست، نوازش كنم
همانگونه كه حلقههاي نرم زلفت را
پيش از خواب نوازش ميكردم.

---------------------------------------
اصلش هم تویه این وب لاگه:http://noqte.com
عکس ها از وب لاگه:http://www.safainla.us
+ نوشته شده در دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 16:20  توسط مریم
|
سلامممممممم.من هنوز زنده ام.الان که دارم اینو می نویسم چشمام داره در میاد ولی خوب چه میشه کرد عشق به وب لاگ و این حرفاس دیگه.باید حرفامو بزنم وگرنه اینجای گلوم می مونه عقده ای میشم.
اوضاع کلاً خوب بود. با اینکه تقریباً گرم بود اما نمی دونم چرا من این گرما رو بیشتر می پسندم تا گرمای مزخرف تهرون رو.شاید چون اینجا آلودگیش کمتره. از آرامش اینجا خوشم میاد.خیلی آرومه نه ترافیکی نه شلوغی با اینکه یه علمه تاسیسیات صنعتی گنده تو عسلویه هست و آدم فکر می کنه اینجا باید خیلی سرو صدا باشه.مشعل های پالایشگاه ها خیلی آروم میسوزن واقعاً شبا مثل یه عالمه چراغ یه تیکه از آسمونو نارنجی می کردن.
از مردم بوشهر خیلی خوشم اومد.خیلی خون گرمن.اصلاً انگاری هیچ غصه ای تو این دنیا ندارن. کاری ندارن به این که وضع مملکت خوبه؟بده؟واقعاً اعصاب های راحتی دارن و به این زودی ها عصبانی نمیشن. یه جورایی دیگه این گرما و دم هوا رو اعصاباشون نیست.ولی کلاً فکر می کنم مردم جنوب کشور بیشتر این طورین.بندر عباسی ها و اهوازی ها هم یه همچین خصوصیاتی دارن.خیلی مهربونن.شایدم خوباشون به تور من خورده.
راستی راستی من خرید هم رفتم به مدت 1 ساعت و فقط شوکولات های خوشمزه و رنگ و وارنگی خریدم سوغات عسلویه شوکولاته و بس.هیچ چیز بدرد بخور دیگه ای نمی شه توش پیدا کرد.در ضمن اینم بگم شهر عسلویه خیلی کوچیکه و می گن تا قبل از اینکه اینجا نفت کشف بشه حتی مردمش آب نداشتند.واقعاً مردم بوشهر خیلی محرومن.
اینم عکسا. پدرم در اومد تا تونستم بذارمشون اینجا چون اون سایتی که عکسامو توش می داشتم ظاهراً بسته شده.سرعت اینترنت هم که ماشالا بالا.
اینجا می گفتن فصل خرما پزونه.ماها هم اینجا داشتیم با خرما ها می پختیم.

جاده نزدیک اسکله

این استخره فقط برای این بود که دل ملیتی که از کنارش میگذرن رو آب کنه.چون بقل رستوران و مسجد بود و کلاً کسی نباید توش شنا می کرد.

نخلستان

مشعل
ادامه دارد...
+ نوشته شده در شنبه 7 مرداد1385ساعت 17:30  توسط مریم
|
تو ننگ عربی، سید حسن
نام تو را باید
از فهرست اعراب شایسته خط بزنیم
تو
بجای آنکه در ایوان ویلای ساحلی ات
لم بدهی
و چرت تابستانی ات را
با دود قلیان مفرح کنی
تفنگ دست میگیری
و از پشت تریبون المنار
با نعرههایت
چرت ما را پاره میکنی
تو هیچ شباهتی به اعراب بزرگ نداری، سید حسن!
نه شکمت
آن اندازه است
که از پشت دشداشههای سفید
وقار عربی ات را نمایان کند
نه چفیه و عقال داری
تازه عمامه سیاه سرت میگذاری
که ما را به یاد خمینی میاندازد
که یکبار چرت مان را پاره کرده بود
تو ننگ عربی، سید حسن!
بجای آنکه در حرمسرایت بگردی
و رقص عربی ممالیک گرجی و اوکراینی ات را تماشا کنی
تا فردا در بهشت
برای مغازله با حوریان آماده باشی
در مخفیگاهت
که نمیدانیم کجاست
می نشینی و نهج البلاغه میخوانی
تو کافر شده ای، سید حسن!
و بر ماست که تو را به یهودیان اهل کتاب بسپاریم...
فقط به رسم مردان بزرگ عرب
صادق باش و بگو
برد موشکهایت
به ریاض که نمیرسد؟
+ نوشته شده در شنبه 7 مرداد1385ساعت 6:42  توسط مریم
|
دوازدهمین نمایشگاه بین المللی الکترونیک کامپیوتر و تجارت الکترونیکی
۵ شنبه من و شوهرم تصمیم گرفتیم علی رغم گرمی زیاد هوا بریم elecomp. کلاً خیلی با نمایشگاه حال نکردم.خودم با سالهای قبل تر که مقایسه می کنم می بینم این دفعه ای یه اون طوری که انتظار داشتم نبود.حالا شاید هم ما بد نمایشگاه رو دیدیم.اما نکته مثبتش این بود که ما عین این فیلم ندیده ها همون اول پریدیم 3 – 4 تا فیلم جدید که هنوزهم بعضیاش تو لیست پر فروش ترین های آمریکاست خریدیم.و باید بگم برای خودمون متاسفم چون همه فیلم ها جواد و بی مفهوم بود.چیکارکنیم دیگه حوصله فیلم های پیچیده رو نداریم.اما یک مورد خیلی جالب دیدم و اون CD فیلم BrokeBack Mountain (اون هم بدون سانسور
) بود.اگر کسی تو باغ فیلم و اینا باشه به ضایعگی این فیلم پی برده ولی اگه خیلی کنجکاوید که بدونین جریاناتش چیه یه Search تو Yahoo Movies بزنید و متوجه میشید برای چی من داشتم از اینکه این فیلم به راحتی و در ملا عام فروخته می شد شاخ در می اوردم.خلاصه بعد از اینکه خیالمون از خرید فیلما راحت شد رفتیم سالن ها رو دیدیم و به غرفه شرکت برادر شوهرم هم یه سری زدیم(البته رفتیم اونجا نشستیم یه کمی چیز میز خوردیم و با دست پر از غرفشون اومدیم بیرون بدون اینکه بفهمیم این شرکت کلاً محصولاش چی بوده!!).خلاصه من که چیز هایی که میخواستم رو پیدا نکردم ولی در کل به رفتنش می ارزید.

اگر فیلم War of the Worlds رو ندید حتماً گیرش بیارید و ببینین.خیلی باحاله. خودم این فیلم رو که دیدیم یاد فیلم هوش مصنوعی افتادم که اون هم مال همین استیون اسپیلبرگه. واقعاً خیلی صحنه های جالبی درست کرده بودند و البته فکر می کنم خود اسپیلبرگ از بعضی صحنه ها یه منظور خاصی داشته.مثلاً اون قسمتی که رعد و برق جلوی یه کلیسا می خوره و کلیسا خراب کیشه و همون موجودات (فکر کنم) فضایی از اون مکان روی زمین ظاهر میشن.حالا نمی دونم دقیقاً منظورش چی بوده اما برای خودم این صحنه خیلی جالب بود.
اینم بعضی از صحنه های فیلم:




خوب من ظاهراً بد بخت شدم چون فردا باید برم عسلویه!!!!بد بختیش به اینه که نه یه روز نه دو روز بلکه 5 روز.خیلی ناراحتم.بیچاره شوهرم همش باید تنها بمونه
(تازه 5 شنبه شب که میام جمعه صبح اون میره ماموریت و فکر کنم یه یک هفته ای همو نبینیم
) .آخه خودم فکر کردم 2 روز باید برم اما وقتی دیدم آقای مهندس برام 5 روز نوشت احساس کردم یه مقداری بهم شوک وارد شد.رنگم که سفید شد که هیچ دستام هم یخ کرد!!ولی خوبیش به این شد که تنها نیستم و اون دختره که هفته پیش با گریه از اینجا رفت برگشت و قرار شد باهم بریم.اونم فکر نمی کرد با هم باشیم وقتی شنید من هم هستم خیلی ذوق کرد.خلاصه ملت!خوبی بدی دیدید حلال کنید.یهو دیدید همون جا از گرما آب پز شدم(ملت وسط تابستون میرن شمال و تبریز و اردبیل ما وسط تابستون میریم عسلویه وسط گرما).اگه اونجا اینترنت باشه آپدیت می کنم.عکس هم می خوام بگیرم که اگه شد بذارم این جا.الان هم باید برم خونه رو برای 5 روز مجهز کنم.
+ نوشته شده در یکشنبه 1 مرداد1385ساعت 5:27  توسط مریم
|